امام موسی كاظم (ع)

توسط آسایشگاه

زندگینامه امام موسی كاظم (ع)

امام موسی كاظمنام: موسى‏ بن جعفر.

كنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل.

القاب: كاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح.

نكته:امام موسی كاظم علیه السلام در میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.

منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان.

تاریخ ولادت امام موسی كاظم: هفتم ماه صفر سال 128 هجرى. برخى نیز سال 129 را ذكر كردند.

محل تولد امام موسی كاظم: ابواء (منطقه‏اى در میان مكه و مدینه) در سرزمین حجاز (عربستان

سعودى كنونى).

نسب پدرى: امام جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى‏طالب علیهم السلام.

نام مادر امام موسی كاظم:حمیده مصفّاة. نام‏هاى دیگرى نیز مانند حمیده بربریه و حمیده اندلسیه نیز براى او نقل شده است. این بانو از زنان بزرگ زمان خویش بود و چندان فقیه و عالم به احكام و مسائل بود كه امام صادق علیه السلام زنان را در یادگیرى مسائل و احكام دینى به ایشان ارجاع مى‏داد. و درباره‏اش فرمود: «حمیده، تصفیه شده است از هر دنس و چركى؛ مانند شمش طلا. پیوسته فرشتگان او را حفاظت و پاسبانى نموده تا رسیده است به من، به خاطر آن كرامتى كه از خداى متعال براى من و حجت پس از من است.»

مدت امامت امام موسی كاظم: از زمان شهادت پدرش، امام جعفر صادق علیه السلام، در شوال 148 هجرى تا رجب سال 183 هجرى، به مدت 35 سال. آن حضرت در سن بیست سالگى به امامت رسید.

تاریخ و علت شهادت امام موسی كاظم: 25 رجب سال 183 هجرى، در سن 55 سالگى، به‏ وسیله زهرى كه در زندان سندى بن شاهك به دستور هارون ‏الرشید به آن حضرت خورانیده شد.

محل دفن: مكانی به نام مقابر قریش در بغداد (در سرزمین عراق) كه هم اكنون به كاظمین» معروف است.

همسران: 1. فاطمه بنت على. 2. نجمه.

فرزندان امام موسی كاظم: درباره تعداد فرزندان آن حضرت چند قول وجود دارد. بنابر نقل یكى از آنها، آن حضرت 37 فرزند داشت كه 18 تن از آنان پسر و 19 تن دختر بودند.

الف) پسران‏ امام موسی كاظم

1. امام على بن موسى الرضا(ع).

2. ابراهیم.

3. عباس.

4. قاسم.

5. اسماعیل.

6. جعفر.

7. هارون.

8. حسن.

9. احمد. 10. محمد.

11. حمزه.

12. عبداللّه.

13. اسحاق.

14. عبیداللّه.

15. زید.

16. حسین.

17. فضل.

18. سلیمان.

ب) دختران امام موسی كاظم

1. فاطمه كبرى.

2. فاطمه صغرى.

3. رقیّه.

4. حكیمه.

5. ام ابیها.

6. رقیّه صغرى.

7. كلثوم.

8. ام جعفر.

9. لبابه.

10. زینب.

11. خدیجه.

12. علیّه.

13. آمنه.

14. حسنه.

15. بریهه.

16. عائشه.

17. ام سلمه.

18. میمونه.

19. ام كلثوم.

یكى از دختران امام موسی كاظم (ع) به نام فاطمه، معروف به حضرت معصومه علیهاالسلام كه براى

دیدار برادرش امام رضا علیه السلام عازم ایران شده بود، در شهر قم بیمار شد و پس از چند روز

بیمارى، وفات یافت و در این شهر مدفون گردید. هم اكنون مقبره ایشان زیارتگاه شیعیان سراسر جهان

و دانشگاه عالمان و مجتهدان شیعى است.

اصحاب و یاران امام موسی كاظم

تعداد یاران، اصحاب و راویان امام موسى كاظم علیه السلام بسیار است. در این جا نام تعدادى از اصحاب بزرگ آن حضرت ذكر مى‏گردد:

1. على بن یقطین.

2. ابوصلت بن صالح هروى .

3. اسماعیل بن مهران.

4. حمّاد بن عیسى.

5. عبدالرحمن بن حجّاج بجلى.

6. عبداللّه بن جندب بجلى.

7. عبداللّه بن مغیره بجلى.

8. عبداللّه بن یحیى كاهلى.

9. مفضّل بن عمر كوفى.

10. هشام بن حكم.

11. یونس بن عبدالرحمن.

12. یونس بن یعقوب.

زمامداران معاصر

1. مروان بن محمد اموى – معروف به مروان حمار- (126 – 132 ق.).

2. ابوالعباس سفاح عباسى (132 – 136 ق.).

3. منصور عباسى (136 – 158 ق.).

4. مهدى عباسى (158 – 169 ق.).

5. هادى عباسى (169 – 170 ق.).

6. هارون الرشید (170 – 193 ق.).

امام موسى كاظم علیه السلام در عصر خلافت منصور عباسى به مقام امامت نایل آمد. از آن زمان تا سال 183 هجرى، سال وفات آن حضرت، چندین بار توسط خلفاى عباسى دستگیر و زندانى گردید.

امام موسی كاظم تنها در دوران خلافت هارون الرشید به مدت چهار سال زندانى و در همان زندان به شهادت رسید.

رویدادهاى مهم زمان امام موسی کاظم (ع)

1. شهادت امام جعفر صادق علیه السلام، پدر ارجمند امام موسى كاظم علیه السلام، به دست منصور دوانیقى، در سال 148 هجرى.

2. پیدایش انشعاباتى در مذهب شیعه، مانند: اسماعیلیه، اَفْطَحیه و ناووسیه، پس از شهادت امام صادق علیه‌السلام و معارضه آنان با امام موسى كاظم علیه السلام در مسئله امامت.

3. ادعاى امامت و جانشینى امام جعفر صادق علیه السلام، توسط عبدالله اَفْطَحْ، برادر امام موسى كاظم علیه السلام و به وجود آوردن مذهب افطحیه در شیعه.

4. اعراض بیشتر اصحاب امام صادق علیه السلام از عبدالله اَفْطَحْ، و گرایش آنان به امام‏ موسى كاظم علیه‌السلام.

5. مرگ منصور دوانیقى، در سال 158 هجرى، و به خلافت رسیدن ابوعبدالله مهدى عباسى، فرزند منصور.

6. احضار امام موسى كاظم علیه السلام به بغداد و زندانى نمودن ایشان در آن شهر، به دستور مهدى عباسى.

7. زندانى شدن امام موسى كاظم علیه السلام در بغداد، در دوران حكومت هادى عباسى.

8. مبارزات منفىِ امام موسى كاظم علیه السلام با دستگاه حكومتىِ هارون‏الرشید، در مناسبت‏هاى گوناگون.

9. بدگویی و سعایت على بن اسماعیل، برادرزاده امام موسى كاظم علیه السلام از آن حضرت، نزد هارون الرشید با توطئه‏چینى یحیى برمكى، وزیر اعظم هارون.

10. دستگیرى امام كاظم علیه السلام در مدینه و فرستادن آن حضرت به زندان عیسى بن جعفر در بصره، به دستور هارون‏الرشید، در سال 179 هجرى.

11. انتقال امام علیه السلام از زندان بصره به زندان فضل بن ربیع در بغداد.

12. انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن ربیع به زندان فضل بن یحیى برمكى.

13. مراعات كردن حال امام علیه السلام در زندان، توسط فضل بن یحیى و عكس‏العمل شدید هارون به این قضیه.

14. مضروب و مقهور شدن فضل بن یحیى، توسط هارون، به خاطر مراعات حال امام علیه السلام در زندان.

15. انتقال امام علیه السلام از زندان فضل بن یحیى به زندان سندى بن شاهك.

16. مسموم كردن امام علیه السلام با خرماى زهر آلود، توسط سندى بن شاهك در زندان.

17. شهادت امام كاظم علیه السلام به خاطر مسمومیت در زندان سندى بن شاهك، در 25 رجب سال 183 هجرى.

18. انتقال پیكر مطهر امام موسى كاظم علیه السلام به جِسر (پل) بغداد و فراخوانىِ مردم براى دیدن آن توسط مأموران هارون‏الرشید.

19. انزجار سلیمان بن جعفر بن منصور دوانیقى از تحقیر پیكر امام موسى كاظم علیه السلام، توسط مأموران حكومتى، و دستور او به تجهیز و تكفین مناسب شأن پیكر آن حضرت و به خاك سپارى در مقابر قریش بغداد.
————————————————————————————————

اوصاف ظاهرى حضرت امام موسى بن جعفر (ع)

امام موسی كاظم

هر چند شخصيت فرد با انديشه و افكار و آراء و آثار او است نه با صورت و سيما و صفات ظاهرى او (1) ولى بعنوان اينكه نيمرخى از چهره‏ى ملكوتى آن نوزاد اسلام را به طالبان و علاقمندان او نشان دهيم بر روال سيره نويسان چهره نگر با اندك تغيير لفظى در زير مى‏آوريم تا همراه تصوير ارزشهاى ذهنى او يك تصوير تقريبا عينى هم، از آن بزرگوار داشته باشيم.

مورخين در اين باره چنين ثبت كرده‏اند كه: او داراى قامت معقول و اندام مناسب و زيبا بود صورتش گندم‏گون و نورانى، رنگ مويش مشگى و انبوه، چهره‏اش با صفا و ملكوتى، فاصله دندانهاى گشاد و كتفهايش باز و گسترده، بدنش لاغر و باريك و بطور كلى در هاله‏اى ازابهت و جلال قرار داشت كه فروغ روحانيت و جلوه معنويت از سيماى بهشتى او نمودار و جلوه‏گر بود.تلاوت آيات قرآن او با آن زمزمه‏هاى حزين و آواى دلبرا براى اهل نظر جهانى از لطف و صفا مى‏ آفريد كه هم لذت بخش بود و هم انسان ساز.هميشه زيرا لباس خود پارچه‏اى از پشم خشن مى‏پوشيد ولى لباس روئين او گرانبها و فاخر بود.او هميشه توصيه ميكرد كه لباس تميز و زيبا بپوشيد و قناعت در لباس را روا نميشمرد و ميفرمود: جد بزرگوارم على بن الحسين (ع) هميشه لباس فاخر مى‏ پوشيد كه گاهى قيمت آن از پانصد درهم بالاتر بود و عباى گرانبهائى داشت كه معمولا به پنجاه دينار ابتياع ميفرمود سپس در تعقيب توصيه خود اين آيه را تلاوت فرمود:

قل من حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق.

بگو كى و كدام آئين لباسهاى زيبا و غذاهاى گوارا و مطبوع را بر مردم حرام نموده است (2) .

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ از سخنان معروف رضوان جايگاه مرحوم كاشف الغطاء مجاهد است جائى كه ميفرمايد:

الانسان آرائه و افكاره لا صورته و اعضائه «آئين ما ص 44 از انتشارات نسل جوان»

2 ـ المجالس السنيه ج ص 523 و ديگر منابع مربوط
———————————————————————————–

تولد امام موسی کاظم (ع)

تولد امام موسی کاظم(ع) در یکشنبه هفتم صفر سال 128 هجری اتفاق افتاد. دوران امامت امام هفتم مقارن بود با سال‌های آخر خلافت منصور عباسی، هادی عباسی، و سیزده سال خلافت هارون الرشید که سخت‌ترین دوران عمر آن حضرت به شمار می‌رود.

امام حدوداً 21 ساله بودند که به مقام امامت رسیدند و مدت امامت ایشان سی و پنج سال و اندکی بود.

هارون از محبوبیت گسترده امام سخت بیمناک و گفته بود: «می‌ترسم فتنه‌ای بر پا کند که خونها ریخته شود». این بیان هارون نشانگر آن است که امام(ع) لحظه‌ای از رفع ظلم و واژگون کردن دستگاه جباران غافل نبوده است. عاقبت آن امام بزرگوار در سال 183 هجری در سن 55 سالگی به دست مردی ستمکار به نام «سندی بن شاهک» و به دستور هارون مسموم و شهید گشت.
————————————————————————————————

دوره امامت امام موسى بن جعفر (ع)

با آنكه در خاندان امام صادق (ع) اسماعيل و عبد الله پسران بزرگ، چشم و چراغ خانواده شمرده ميشدند، و با اينكه تعدادى از ياران پيشواى ششم ميراث امامت را پيش خود نصيب خاص اسماعيل فرزند بزرگ امام ميدانستند، با اين همه موسى در خاندان رسالت مقام ويژه‏اى بدست آورده بود كه بسيار درخشان و خيره كننده بود، تا روزى كه اسماعيل پسر بزرگ پيشواى ششم در قيد حيات بود ياران او بى‏ آنكه در اين باره سخنى شنيده باشند او را كانديداى پيشوائى و امامت آينده خود ميدانستند ولى اسماعيل در جوانى از دنيا رفت و منتظرين خود را مأيوس و نوميد ساخت و پيشواى ششم براى اثبات اين اصل خبر مرگ او را علنى ساخت و حتى جنازه او را به بزرگان و معتمدين قوم نشان داد تاريشه اين عقيده موهوم را از اساس بخشكاند و اين پندار را باطل سازد.پس از مرگ اسماعيل بود كه پيشواى ششم به ياران خود مجال داد كه درباره امام آينده خود سخن بميان آورند و هر بار كه با تعبيرهاى مختلف سئوالى در اين باره بعمل مى‏آمد پيشواى عاليقدر ما گاهى با تصريح و گاهى با تلويح و كنايه و ايماء و گاهى با تعيين و تشخيص كامل، آنان را بسوى امام بعدى پسر سوم خود، (موسى) راهنمائى ميفرمودند كه ما بصورت اختصار، تعدادى از اين نوع تصريحات را از منابع معتبر و مورد وثوق باز مى‏آوريم تا نمونه‏هائى از آن علائم، و نشانه‏ ها و تصريحات پيشواى ششم بازگو گردد:

تصريحات امامت آن بزرگوار

امامت و پيشوائى امت، يك منصب الهى تفويضى است كه دارنده آن رياست عمومى دينى دنيوى مردم را بعهده دارد و آن منصب با تعيين و تصريح هر كدام از پيشوايان معصوم (ع) به افراد بعدى منتقل ميگردد و انتخاب و اختيار افراد در آن دخالتى ندارد و اين امر در مورد كليه پيشوايان عاليقدر صورت تحقق پذيرفته است و تعيين امام قبلى كافى است (1) و اينك در مورد امام هفتم (ع) به چند نمونه اشاره ميگردد.

1 ـ مفضل بن عمر جعفى كه يكى از بزرگان و دانشمندان شيعه در عصر امام صادق (ع) ميباشد و پيشواى ششم ما توحيد معروف خود را به او املاء فرموده است ميگويد:

از پيشگاه امام صادق (ع) درخواست نمودم كه امام و حجت الهى را پس از خودش تعيين فرمايد .امام در پاسخ فرمودند: امام و حجت خدا پس از من فرزندم موسى است كه وارث من و امير شيعيان است من، تو و ياران ترا به او توصيه مى‏كنم. (2)

2 ـ يزيد فرزند سليط كه يكى از مردان تقوى و دانش بوده و در نقل حديث بسيار امين و مورد وثوق رجال درايت قرار گرفته است ميگويد: در سفر حج با جمعى از ياران و دوستان خود بمحضر امام صادق (ع) شرفياب گرديديم در ضمن پرسش خود عرض نمودم فدايت گردم شما رهبران پاك و معصوم ما هستيد ولى مرگ مسئله‏اى نيست كه كسى را از آن استثنائى باشد در چنين صورتى جانشين شما كى خواهد بود؟

امام صادق (ع) در پاسخ فرمودند: فرزندم موسى وارث و جانشين من‏هستند.علم، حكمت و فهم و سخاوت و آشنائى با درخواستها و حوائج دينى مردم، حسن خلق و معاشرت نيك در او جمع است .او يكى از درهاى رحمت الهى است و بالاتر از همه حقيقتى در او نهفته است كه والاتر از همه‏ى اينها است، فرزند سليط ميگويد: پدر و مادرم فدايت گردد آن حقيقت چيست؟

امام فرمودند: پناه اين امت و اميد گاه مسلمانان از او متولد ميگردد.او پاسدار و نگهدارنده نور و روشنائى بخش اين امت است نورى كه گفتار او حكم، و سكوت او علم و دانش است و اوست كه روشنگر مسائل اخلاقى بين مردم ميباشد. (3)

3 ـ عبد الرحمن پسر حجاج چنين تعريف مى‏كند: بمنزل امام و پيشواى خود حضرت صادق (ع) رفته بودم او را در اطاق مخصوصش كه نماز خانه بود مشغول عبادت و اطاعت الهى ديدم و نخواستم آن حال خلوص و حضور را برهم زنم، او رو به قبله بر روى سجاده نشسته بود و پسرش موسى كمى عقب‏تر از او رو به قبله ايستاده بود امام (ع) دعا ميكرد پسرش موسى آمين ميگفت.

اين منظره روحانى و ملكوتى حال ديگرى در من ايجاد كرد منتظر ماندم تا آنكه امام (ع) دعاى خود را بپايان برد تا من سئوال خود را آغاز نمايم پس از فراغت امام (ع) عرض كردم : خدا مرا بپاى تو افكند شما بهتر از همه ميدانيد كه من از همگان بريده و به خاندان شما پيوسته‏ام و تو ميدانى كه من خدمتگذار اين خاندانم، دلم ميخواهد دانسته باشم چه كسى بعد از شما شايستگى مقام والاى امامت را دارد و كدام يك از فرزندانتان جانشين شما هستند؟

امام در پاسخ من چنين فرمود: موسى پسرم اين لباس را او پوشيد و بر اندامش موزون و مناسب در آمد من خرسند شدم گفتم: شكر خدا راكه ديگر در اين جهان به هيچ مسئله‏اى نيازمند نيستم (4) .

4 ـ فيض فرزند مختار به حضور امام صادق (ع) شرفياب گرديد و سخنانى ميان آنان درباره ابو الحسن امام موسى رد و بدل شد در اين هنگام موسى (ع) وارد شدم امام رو به فيض نمود و فرمود همين است آقاى شما كه درباره‏اش سئوال مينمودى.

فيض ميگويد: بلند شدم و دست و صورت امام را بوسه زدم و خواستار بقاء و حيات او گرديدم به امام صادق (ع) عرض كردم آيا ميتوانم به كس ديگرى هم اطلاع دهم؟

ـ بلى ميتوانى به خانواده و فرزندان و دوستان مورد اعتماد خود ياد آور شوى.

من در ميان دوستان خود به يونس به ظبيان جريان را نقل كردم او در يكى از ملاقاتهاى خود حقيقت امر را از خود امام صادق (ع) سئوال نمود امام فرمود حقيقت امر همان است كه فيض بشما گفته است يونس شاد و مسرور از محضر امام برگشت (5) .

از اين حديث شريف موقعيت بحرانى عصر امام (ع) روشن ميگردد كه تسلط حكام ناجور تا چه پايه بوده است كه امام مكنونات قلبى خود را نميتواند با كمال صراحت بر زبان آورد و مردم را در جريان واقعى امور قرار دهد ناچار به كتمان و راز دارى توصيه ميفرمايند.

5 ـ على بن جعفر برادر امام ميگويد: از پدرم جعفر بن محمد شنيدم كه با جمعى گفتگو ميكرد و به ياران و خواص شيعه ميفرمود: در مورد فرزندم موسى به نيكى و خوشى رفتار نمائيد او بهترين فرزندان من است كه بر جاى من تكيه ميزند او قائم مقام من و حجت خداى متعال بر عموم آحاد مردم است.

6 ـ زرارة بن اعين (6) كه يكى از بزرگان و علماء شيعه در فقه و حديث و كلام ميباشد. ميگويد: بمحضر امام صادق (ع) شرفياب گرديدم كه فرزند بزرگوارش موسى هم حضور داشتند.در وسط منزل نعشى قرار گرفته بود كه روى آن با پارچه پوشانده گرديده بود.امام بمن دستور دادند كه هر چه زودتر جمعى از ياران مانند داود رقى و ابو بصير و حمران را حاضر كنم من براى دعوت آنان از منزل خارج شدم و در بين راه با مفضل بن عمر رو برو شدم كه به سوى منزل امام با جمعى حركت ميكرد. من با سرعت به سراغ افراد مورد درخواست امام (ع) رفتم و آنان را احضار نمودم تا چشم امام صادق (ع) به داود رقى افتاد فرمود پارچه را از روى اسماعيل بردار. او امتثال امر نمود و آنرا را كنار زد ناگاه جسد بى‏روح و بيحركت اسماعيل پديدار گرديد .

امام به او فرمود:

ـ آيا او زنده است يا مرده؟

ـ آقا جان او مرده است.

امام همگانرا به قضاوت و داورى طلبيد و همه را بمرگ او شاهد گرفت و از حضار بر مرگ او اقرار و اعتراف اخذ نمود.

هدف آنحضرت از اينهمه اعتراف و اقرار آن بود كه خيال و توهمات برخى از شيعيان را كه به امامت و پيشوائى اسماعيل دل بسته بودند باطل سازد و آنان را به حق و حقيقت ارشاد و توجيه نمايد و آنانرا روشن سازد كه امام و جانشين بعد از خودش فرزندش موسى است. هنگاميكه اسماعيل را غسل دادن و كفن كردند، امام به مفضل بن عمر دستور دادن كه دوباره صورت او را باز كنند و نشان مردم دهند كه تا همگان بر مرگ او يقين و اطمينان پيدا نمايند و بعنوان تاكيد مراتب، اطمينان مردم رو به جمع نمود و فرمود:

آيا او زنده است يا مرده؟

همگى لب بر اعتراف و اقرار گشودند كه اسماعيل برحمت ايزدى پيوسته است.امام صادق (ع) دست به دعا برداشت و چنين عرض نمود:

«بار الها گواه باش كه بزودى عده‏اى از مغرضين و كسانى كه ميخواهند نور الهى را خاموش سازند ( اشاره به فرزندش موسى نمود) در اين باره مردم را به شك و ترديد وا خواهند داشت در صورتيكه اراده الهى بر كامل ساختن نور خود قرار گرفته است» سپس دستور داد او را در قبر قرار دهند و خاك روى او بريزند.براى آخرين بار خطاب به جمع فرمودند:

آنكه مرده، كفن شده، حنوط شده و در اين لحد مدفون گرديده است كيست؟

همه‏ى حضار با صداى بلند گفتند او اسماعيل است.امام صادق (ع) گفت:

بار الها! گواه باش!

سپس دست فرزندش موسى را گرفت و فرمود: او حق است و حق با اوست و سرچشمه حق است تا روزيكه خداوند خودش وارث زمين و آنچه بر روى زمين است، باشد.

امام صادق (ع) با اين همه تصريحات و تاكيدات ميخواست دو مطلب را ثابت كند:

يكى آنكه مسئله امامت و پيشوائى مردم با تعيين الهى است و انتخاب و اختيار مردم در آن كوچكترين دخالتى نداشته و ندارد و تعيين الهى در مورد امامان قطعى و منجز است.

دوم آنكه بدينوسيله ميخواست: گمان و توهمات پاره‏اى از شيعيانرابرطرف سازد كه به امامت و پيشوائى اسماعيل دل بسته بودند.بدينوسيله امام علنا روشن ساخت كه اسماعيل در دوران حيات خود امام صادق (ع) برحمت ايزدى رفت و در يك زمان واحد دو امام روا نيست و امام بحق و پيشواى راستين پس از او، با تعيين الهى فرزندش امام موسى است و اختيار انتخاب در دست او نيست. (7)

نصوص ديگر

تصريحات متعددى نسبت به امامت و پيشوائى امام هفتم (ع) از طرف پيشوايان معصوم قبلى بيادگار مانده است كه محض اختصار بتعدادى از آنها اكتفاء گرديد.افراد موثق و مورد اطمينان و طرف علاقه‏ى خاص امام صادق (ع) در اين باره احاديثى نقل نموده‏اند كه همگان از فقهاى ارزنده و خواص و ياران و  همرازان امام (ع) بوده‏اند كه از بين آنان ميتوان از مفضل بن عمر، معاذبن كثير، عبد الرحمن فرزند حجاج، فيض فرزند مختار، منصور فرزند حازم، يعقوب سراج، سليمان فرزند خالد، صفوان جمال (هشام فرزند سالم) را نام برد و از افراد فاميل امام (ع) ميتوان از برادران امام موسى، اسحاق و على بن جعفر را بعنوان نمونه ذكر نمود كه هر دو از موثقين و صاحبان فضل و كمال بودند و هر دو تصريح به امامت و پيشوائى آن بزرگوار نموده‏اند و اهل بيت بمحتويات خانه بهتر از ديگران آگاهى و آشنائى دارند. (8)

پى ‏نوشت‏ها:

1 ـ اصل ولايت و تنصيص

2 ـ بحار الانوار ج 11 ص 234

3 ـ همان مدرك

4 ـ المجالس السنيه مرحوم سيد محسن عاملى ص 275

5 ـ اصول كافى جلد 1 ص 309

6 ـ زراره يكى از اعيان و بزرگان شيعه است كه در علم فقه و حديث و كلام بصيرت و آگاهى كافى دارد امام بوجود او افتخار كرده است و او را مرجع فتواى مردم قرار داده است امام صادق (ع) به فيض بن مختار فرمود: اگر حديثى خواستى از اين مرد نشسته مسئلت نما و با دست خود به زراره اشاره فرمودند و باز در حديث ديگرى فرمودند: اگر زراره و امثال او نبودند آثار پدرم از ميان مردم رخت مى‏بست.او در سال 150 هجرى برحمت ايزدى پيوست.دانشمندان حديث روايات او را بصورت «صحيح و مقبول» پذيرفته‏اند.

7 ـ بحار الانوار ج 11 ص 237

8 ـ رجال كشى ص 269 المجالس السنيه ج 2 ص 522
—————————————————————————————————————————–

فضايل و مناقب امام موسى بن جعفر (ع)

پيشوايان معصوم (ع) هر كدام بنوبت خود منبع فضايل و مناقب و آموزگاران واقعى فضيلت و شرف و اصول انسانيت هستند.آنان پايه گذاران تمدن واقعى و پى افكنان اصول معاشرت و روابط اجتماعى صحيح و سالم ميباشند.همگان از يك نور سرچشمه گرفته‏اند و در يك مكتب تربيتى الهى پرورش يافته‏ اند و رو بيك سور و يك هدف گام برمى‏دارند و غايت و هدف از زندگى آنان تحكيم مبانى انسانى و تشييد اصول الهى و آسمانى است.پس ذكر فضيلت ويژه بهر كدام از پيشوايان معصوم (ع) به آن معنى نيست كه آن ديگران فاقد آن فضيلت يا عارى از آن صفت بوده‏اند بلكه بمقتضاى عصر و باقتضاى شرايط تبليغ و امر بمعروف و آمادگى فكرى مردم هر دوره، باعث ظهور بيشتر پاره‏اى از فضايل و مناقب خاص گرديده است كه در دورانهاى ديگر آن ويژگيها زمينه و  اقتضاى نداشته است.

بعنوان نمونه ميتوان به شجاعت على (ع) و فرزندان ارجمندش امام حسن (ع) و امام حسين (ع) اشاره نمود، آنان عصر پيامبر اسلام را درك كردند و با كفار و مشركين و دشمنان و مارقين و قاسطين و ناكثين روبرو گشتند و برخورد آنان با شمشير و صحنه‏هاى جنگ و ستيزه بوده است از آن رو ظهور شجاعت و صلابت و روح سلحشورى و جهاد در آنان بيشتر از ديگر فضائل به ثبت رسيده است تا ديگر پيشوايان معصوم (ع) .از اينرو صفات و فضائلى كه اكنون در اين بخش مى‏آوريم در ديگر پيشوايان هم وجود داشته است.

علم و دانش او
خاندان عصمت و طهارت از پايه گذاران علوم و دانشتهاى حقيقى بشر بشمار مى‏آيند كه با روشنگريها و راهنمائيهاى خود كه همه از روى علم و حكمت و جهان بينى عميق معنوى و فكرى بوده است تاريكيها و اوهام را زائل ساخته‏اند و اجتماع را بسوى حقيقت معارف و مكارم واقعيت و درستى‏ها و مفاهيم اصيل معاريف بشرى رهنمون گشته‏اند.

يادگارهاى علمى و فكرى امام موسى بن جعفر (ع) كه در محتويات كتابهاى حديث و فقه و كلام و تفسير ثبت گرديده است يكى از بهترين و غنى‏ترين ميراثهاى علمى است كه اصول زندگى و روشهاى تربيتى و معارف ماوراء الطبيعه را با محكمترين و استوارترين بيانها در اختيار پويندگان آن معارف قرار ميدهد و اسرار آفرينش را با عاليترين بيانات توضيح ميدهد كه امروز علم با آنهمه پيشرفت و ترقى فراتر از آن گام ننهاده است.

صدر المتألهين ـ در شرح و تقريط حديث شريف عقل كه امام (ع) بيكى از ياران خود بنام «هشام بن حكم» القاء فرموده است چنين مينويسد:

«اين حديث عقل در برگيرنده بزرگترين مشخصات و ويژگيهاى عقل است كه در محتويات خود معارف عاليه‏اى از قرآن مجيد را دارد اين حديث شريف محتوى معارف پر ارج الهى است كه همانند آنرا در چندين مجلد از كتاب‏هاى عرفا و دانشمندان صاحب نظر نميتوان پيدا نمود جامعيت حديث از آن نظر

است كه اشاراتى به علم ماوراء الطبيعت فلكيات، روان‏شناسى، اخلاق، سياست مدنى، تربيتى و و دارد و از نظر مواعظ و پند و اندرز و توجيه به نشاءة آخرت سرشار و غنى است» (1)

رهبر فكرى و معنوى

امام موسى بن جعفر (ع) بعد از رحلت پدر عاليقدرش اداره كننده فكرى و علمى دانشگاه وسيع و بزرگى بود كه از پدر به ميراث باقيمانده بود.دانشگاهى كه مديريت علمى آن بعهده امام واگذار گرديد در حال توسعه و گسترش و دربر گيرنده هزاران دانشجو و استاد بود كه در كلاسهاى مختلف آن از مكتب پر فيض امام صادق (ع) دانش آموخته و اكنون در طى مدارج عاليترى از دانش و فضيلت بودند.

گروههاى متعددى از متكلمين و فقها، و فلاسفه و محدثين و مفسرين و رياضيون و مورخين، و رجاليون و ادبا و شعرا و ديگر طبقات مختلف علمى اكنون متوجه مقام علمى الهى امام موسى بن جعفر گرديده‏اند و از كمالات و فضائل و دانش بى پايان او استفاضه مينمايند.و گرد شمع وجود او را فرا گرفته ‏اند تا مبانى مكتب فكرى و علمى اسلامى را غنى‏تر و پربارتر سازند و نور درخشان اسلامى را روشن‏تر و تابان‏تر نمايند.امام موسى بن جعفر (ع) دانشمندترين و با فضيلت‏ترين مردم عصر خود بود و علم و دانش او همانند انبياء و رجال الهى از منبع پر فيض الهام و كرامت الهى سرچشمه گرفته بود و در مكتب تربيتى خاندان رسالت و طهارت تكميل و سرشار گرديده بود.امام صادق (ع) در تصديق دانش و آگاهيهاى علمى او ميفرمايد :

فرزندم موسى به حدى آمادگى علمى دارد كه اگر از تمام محتويات قرآن از او پرسش نمائى با دانش و علم كافى كه دارد به تو پاسخ قانع كننده‏اى ميدهد.او كانون حكمت، فهم، معرفت و انديشه است. در وسعت و تبحر علمى او كافى است كه در نظر آوريم كه دانشمندان و محدثين در فنون مختلف اسلامى از وى حقايقى نقل كرده‏اند كه كتبها و دفاتر خود را با آنها پر ساخته‏اند بحدى كه آن حضرت با لقب «عالم» شهرت يافته است.

دانشمند عصر

عصر زندگى امام از نقطه نظر علم و دانش، يكى از درخشان‏ترين اعصار اسلامى بوده است، دانش و هنرهاى گوناگون در آن عصر پا بر پلكان اعتلاء نهاده بود.عصر طلائى دانشها و هنرهاى ظريف در دنياى اسلام آغاز گشته بود در يك چنين عصرى مشعشع كه ديوانها و كتابهاى دانشمندان ايران، يونان و هند بزبان تازى ترجمه ميشد و فلسفه و ادبيات و ديگر شاخه‏هاى علوم آنروزى در اوج اعتلاى نسبى خود بود پيشواى هفتم ما را در محافل علمى دانشمندان و مجامع بحث و گفتگو و مناظره عالم و دانشمند مى‏ناميدند تا آنجا كه اين عنوان در شمار القاب آنحضرت در آمده بود و اين موضوع خود ميرساند كه وجهه علمى و تبرز فكرى او در ميان ناباوران امامت نيز پذيرفته شده بود.

گفتار شيخ مفيد

«او كه يكى از پيشگامان علم حديث و فقه و تاريخ در قرن چهارم ميباشد در كتاب خود مينويسد :

روايات متعدد و فراوانى در زمينه‏ هاى مختلف علمى از وجود امام ابو الحسن (ع) روايت گرديده است كه نشان ميدهد او فقيه‏ ترين و دانشمندترين فرد روزگار خود بوده است» (2)

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ صدر المتالهين يكى از مفاخر فلاسفه و دانشمندان عصر اخير است كه در فلسفه و معارف حكمت و كلام كم نظير است.كتاب اسفار و شرح اصول كافى و شواهد الربوبيه و تفسير برخى از آيات قرآن از آثار اوست و مهمتر از آن، پايه گذارى يك مكتب فلسفى و فكرى است كه هنوز هم پيروان فراوان دارد او در سال 1050 در سفر حج در بصره به رحمت ايزدى پيوست.

2 ـ ارشاد مفيد ص 272
—————————————————————————————————————

اخلاق و رفتار امام موسى بن جعفر (ع)

امام موسی كاظم

عبادت و نيايش هر فرد در حدود معرفت و شناسائى پروردگار عالم، اندازه ‏گيرى ميگردد.مجال است فردى بدون معرفت كافى و لازم نسبت به پروردگار خود، عبادت و ستايش شايسته‏اى انجام دهد از اينرو آنانكه شناسائى كامل از مبداء غيبى دارند و مراحل ايمان و عقيده را طى كرده‏اند، عبادت و ستايش يكى از لذات بخش‏ترين مراحل زندگى آنان را تشكيل ميدهد و لذتى را بالاتر از آن حالت نميدانند و نميتوانند احساس كنند.

امام هفتم (ع) در دودمان مقدس و تقوى و در بيت رفيع زهد و عبادت پرورش يافته بود كه ايمان به خدا و عشق و علاقه به فضائل معنوى و خصائص انسانى از تمام در و ديوار و جوانب زندگى آن ميباريد و همگان شيفته و دلباخته عبادت و ستايش پروردگار خود بودند.

در كودكى

امام هنوز كودك خردسالى است و در عادات و اطوار كودكى بسر ميبرد كه صفوان جمال يكى از دوستداران امام صادق (ع) وارد محضر امام ميگردد و از پيشواى آينده سئوال ميكند.امام ميفرمايد:

صاحب اين منصب كسى خواهد بود كه لهو و لعب در زندگى او راه‏ ندارد.

در اين هنگام كودك خردسالى كه در دست خود بره گوسفندى را گرفته و با خود همراه دارد و با همان اطوار كودكانه با عشق و علاقه‏ اى كه خود به عبادت و سجده دارد به آن حيوان بى‏زبان اصرار ميورزد و سر او را بپائين ميآورد كه بر آفريدگار خود سجده كند! پدر مهربان دست او را فرا ميگيرد و به آغوش خود ميكشد و او را به سينه خود ميچسباند و ميفرمايد:

عزيز دل من تو آن فردى هستى كه لهو و لعب در برنامه زندگى تو راه ندارد. (1)

زيباترين ساعات زندگى امام (ع) بهنگام خلوت كردن با آفريدگارش سپرى ميشد و لذت بخش‏ترين اوقات عمر او را نماز و انجام فرائض الهى تشكيل ميداد.او بهنگام عبادت با تمام وجود و با تمام احساسات و مشاعر و عواطف خود، متوجه كمال مطلق و معبود بى‏ همتا ميگشت و قطره‏ ى وجود خود را به اقيانوس بيكران هستى بخش جهان مي پيوست، قطرات اشك شوق بى‏ اختيار از چشمان نازنين او بر صورتش مى‏ نشست و آرام آرام بر زمين مي غلتيد و مي افتاد و اضطراب و لرزه اندام او را فرا ميگرفت و ناله‏ هاى جان سوز سر ميداد و گريه ‏هاى طولانى.

امام (ع) پس از انجام فرائض و واجبات به نوافل و مستحبات مي پرداخت، نافله شب را تا وقت فريضه صبح ادامه ميداد، سپس تا طلوع آفتاب به تعقيبات و دعاها ميپرداخت، تا هنگام زوال و وقت ظهر در اين حالت روحانى باقى ميماند. محدثين نقل نموده ‏اند كه بارها در شب‏ها در مدينه داخل مسجد نبوى (ص) ميشد و پس از انجام فرائض سر بر سجده ميگذاشت و با صداى‏حزين و اندوه فراوان توام با اشگ چشم، اخلاص و شوق اين كلمات از او شنيده ميشد:

«عظم الذنب من عندى، فليحسن العفو من عندك يا اهل التقوى و يا اهل المغفره»

او اين كلمات را با خضوع و خشوع كامل توم با ناله و سوزش مخصوص تا پاسى از شب بر زبان جارى ميساخت و در وادى شوق وصال محبوب خود گام ميزد. (2)

سپاس براى فراغت

امام موسى بن جعفر (ع) هنگاميكه بدستور ستمگر عصر و طاغوت زمان خود، هارون الرشيد به جرم حق گوئى و دفاع از حقيقت، دستگير و روانه زندان شد، بخاطر فراغت و دست يابى به فرصت بيشتر براى عبادت پروردگار سجده شكر طولانى بجا آورد و در حال سجده اين چنين عرضه داشت :

بار الها! من بارها از درگاه تو مسئلت ميداشتم كه براى عبادت، فراغتى بمن عنايت فرمائى تا به اطاعت و فرمان بردارى تو قيام ورزم از اينكه اكنون  درخواست مرا اجابت فرموده ‏اى در برابر چنين توفيقى سپاسگزارم. (3)

در بيشترين اوقات دعاى آنحضرت با اين كلمات آغاز ميگردد.

الهم انى اسئلك الراحة عند الموت و المغفرة بعد الموت و العفو عند الحساب. (4)

بار خدايا! من بهنگام مرگ آسايش و راحتى و پس از مرگ غفران و آموزش و بهنگام بررسى حساب عفو و گذشت از درگاه تو مسئلت ميدارم.

سفرهاى حج آن بزرگوار

مسافرتهاى حج آن بزرگوار كه معمولا 24 تا 25 روز طول ميكشيد با آنكه وسايل سوار شدن از هر نظر فراهم و آماده بود مركبها و اسبهاى راهوار پيش روى آن حضرت كشانده ميشد بصورت پياده انجام ميگرفت و اين خود ميرساند كه علاقه و اخلاص آن بزرگوار بمظاهر توحيد و عبادت تا چه حد بوده است.امام، چهار بار بصورت خانوادگى به بيت الله الحرام تشريف فرما شدند و در آن سفرهاى خانوادگى على بن جعفر برادر ارجمندش نيز حضور داشت و ملتزم ركاب امام و مفتخر به امتثال اوامر او بود و چندين بار هم تنها بدون عائله و خانواده به سفر رفتند .

روش مسافرتهاى آن حضرت باين ترتيب بود كه معمولا از معاشرت و اختلاف با مردم كه موجب تضييع فرصت گرانبهاى عبادت خالق ميگردد احتراز و اجتناب ميورزيد و فقط و فقط به عبادت و سازندگى نفس، و تصفيه خويشتن، و تفكر در عظمت خالق ميپرداخت.در اين سير و سلوك و انديشه ‏ها بود كه از خود بيخود ميگشت و راه تقرب و وصال را ميجست كه عاليترين و لذت بخش‏ترين حالات يك فرد با ايمان و بنده خداست.داستان ملاقات او با شقيق بلخى كه در بخش آراء و گفته‏ هاى ديگران آمده است كه گوياى اين حالت سير و سفر روحانى است.او در پايان ملاقاتش با امام طبق دريافتهاى خود اعتراف نمود: كه موسى بن جعفر يكى از اوتاد و ابدال روزگار ميباشد» . (5)

امام در يكى از دعاهاى حج خود ميگويد:

«انت شربى اذا ظمئت من الماء و قوتى اذا اردت الطعاما الهى! و سيدى! مالى سواك فلا تعدمنيها» .

خدايا! همه چيز و همه زندگى من تو هستى و جز تو خواسته و پناه ديگرى ندارم.

تلاوت و انس با قرآن

او عاشق قرآن و فانى در اجراى احكام و محتوايات قرآن بود و لحظه‏اى از اين امر غفلت نداشت قرآن را با صداى خوش و لحن زيبا و آواز دلربا و آهنگ روحانى و معنوى بصورت شمرده و مقطع تلاوت مي فرمود.جذبه صداى او، رهگذران و مستمعين را از راه رفتن باز ميداشت و تحت تاثير خاص خود قرار ميداد و گاهى آنان را به گريه و ناله مي افكند.در اثر ممارست دائمى با قرآن و عبادتها و مناجاتهائى كه داشت مردم مدينه در ميان خود او را به «زين المتهجدين» يعنى زينت شب زنده داران و عبادت كنندگان لقب داده بودند و با آن لقب ميان مردم شهرت يافته بود. (6)

عنايت خاص امام به تلاوت و ممارست قرآن و آيات نورانى الهى از يك حقيقت بزرگ پرده بر ميدارد و آن اين كه قرآن از ديدگاه اهل بيت در مقام عظمت و اهميت والاترى قرار دارد كه ما هنوز به آن حقيقت نرسيده ‏ايم آنان بهتر از همگان ميدانند كه قرآن چه تاثير شگرف و فوق العاده‏اى در زندگى روحى و اجتماعى مردم ميتواند داشته باشد و اگر محتويات و احكام آن در ميان مردم پياده و اجرا شود چه زندگى سعادت بخش و راحتى نصيب آنان خواهد شد.

مردان حديث و روايت با اتفاق آراء اعتراف كرده‏ اند كه قهرمان گفتار ما در پرهيزكارى و پرستش حق و عبادت شبانه روزى خداوند عالم، و در عنايت و توجه به قرآن در عصر خود بى‏ همتا و بى‏نظير بود و كمتر شبى در عمر پر بركتش سپرى گرديد كه سر بر بالين استراحت و آسايش بنهد و آسوده و غافل در بستر استراحت بيارامد و از عبادت و نيايش پروردگار و از قرائت و تلاوت آيات قرآن كريم غفلت و كوتاهى داشته باشد.

تفقد از مخلوق

در برنامه ‏هاى عبادت و بندگى امام (ع) عبادت ويژه ‏اى هم گنجانده شده بود كه محض خشنودى خدا، و جلب رضايت و رفاه مخلوق صورت ميگرفت كه از نظر اهميت كمتر از سجده‏ هاى طولانى آن بزرگوار نبود و آن تفقد از مستمندان و رسيدگى بوضع درماندگان و درد دل آنان در دل شبها بود بى آنكه خود آنان متوجه عامل اين تفقدها گردند.

شيخ مفيد در اين باره مينويسد:

او شبانه از فقراء و مستمندان شهر مدينه تفقد و دلجوئى بعمل ميآورد و در زنبيل مخصوص پول و مواد غذائى بمنازل و كلبه ‏هاى آنان حمل ميكرد، و به ترتيبى در اختيار آنان قرار ميداد كه گاهى خودشان هم نميدانستند كه اين كمك‏ها از سوى كدام شخص است و از كدام ناحيه صورت گرفته است» (7)

تواضع و فروتنى

امام موسى بن جعفر (ع) بر مرد سپاه چهره و بد منظرى گذر كرد و بر وى سلام نمود و كنارش نشست مدتى با او سخن گفت سپس آمادگى خود را در قضاء حوائج او اعلام فرمود بعضى كه ناظر جريان بودند عرض، كردند يابن رسول الله! آيا با چنين شخصى مي نشينى و از حوائج او سئوال ميكنى؟

حضرت در جواب فرمود:

اين مرد سياه چهره بنده‏اى است از بندگان خدا و برادرى است كه بحكم كتاب خدا، همسايه‏ اى است يا ما در بلاد خدا، حضرت آدم بهترين پدران و آئين اسلام‏ والاترين اديان، بين ما و او را بهم ربط داده است (8) .

در راه انجام وظيفه‏ ى امر به معروف

روش تبليغ و راه و رسم امر بمعروف و نهى از منكر امام (ع) شيوه مخصوص داشت كه امكان نداشت نفس گرم و مسيحائى او بر قلب مستعدى دميده گردد و او از گناه خود بر نگردد. داستان زير ميتواند نمونه بارزى از اين مقوله بشمار آيد.

«بشر بن حارث حافى» از اهالى مرو بود و مدتى از عمرش را به گناهكارى و شهوات گذرانده بود. روزى حضرت موسى بن جعفر (ع) از كوچه‏ اى كه خانه «بشر» در آن بود عبور مي فرمود، موقعى كه به در خانه «بشر» رسيد اتفاقا در باز شد و يكى از كنيزكان بشر از خانه ـ بيرون آمد كنيز حضرت

را شناخت و آن حضرت هم ميدانست كه اين خانه ‏ى بشر است از كنيز سئوال فرمود : آقاى تو آزاد است يا بنده؟

پاسخ داد: آزاد است.فرمود: چنين مينمايد كه گفتى، زيرا اگر بنده بود به شرايط بندگى عمل ميكرد و از آقاى خود اطاعت مينمود.

حضرت اين سخن را فرمود و راه خود را در پيش گرفت و رفت.كنيز به خانه برگشت و گفته امام را براى بشر بازگو كرد.سخن حضرت در نهاد وجود او طوفانى بر پا كرد و سخت ـ منقلبش نمود .او با عجله‏ ى تمام از جا برخاست و با پاى برهنه از خانه بيرون دويد و خود را به امام رساند و با دست مبارك او توبه كرد و گناهان خود را ترك گفت و راه و رسم اطاعت و بندگى را پيش گرفت.چون موقعى كه بحضور امام شرفياب شد و توبه كرد پا برهنه بود به احترام حفظ آن لحظه‏ ى سعادت بخش تا پايان عمر كفش نپوشيد و هميشه با پاى برهنه راه ميرفت لذا معروف شد به بشرحافى: يعنى پابرهنه (9)

چون امام راه و رسم تبليغ را ميدانست كه با چه زبانى با فرد آلوده سخن گويد بشرى كه چندين سال با گناه و ناپاكى آلوده بود با يك جمله كوتاه او را متنبه ساخت و چنان منقلب نمود كه از گذشته‏ ى خود استغفار نمود و باقيمانده ‏ى عمر خود را با پاكى و درستكارى سپرى ساخت و يكى از مردان نامى و معروف تاريخ گرديد بحدى كه خطيب بغدادى در تاريخ خود از يكى از علماى آن عصر بنام ابراهيم حربى نقل ميكند كه او گويد «شهر بغداد عاقل‏تر و متين ‏تر از بشر بن حارث را در خود نپرورانده است گوئى كه در هر موى او عقل و تدبيرى نهفته است» (10)

آزاد ساختن غلام

خريدن غلام و آزاد ساختن غلام يكى از برنامه‏هاى عبادتى امام (ع) بوده است به حدى كه در مدت عمر خود بيش از هزار نفر را خريدارى و در راه خدا و جلب رضايت و خشنودى او آزاد ساخته است (11) . توضيح اين مطلب اينست كه در گذشته مسئله برده دارى و برده فروشى (با كمال تاسف) يكى از

مسائل مورد قبول اجتماع آنروز بوده است كه در اثر جنگها و تجارتهاى بين المللى به وفور در كشور اسلامى انجام ميگرفت.برخى از برده‏ ها در اختيار افراد قسى القلب و خشن قرار ميگرفتند كه رفتارى خشونت بار با آنان داشتند و چاره‏ اى جز ماندن و تحمل مشكلات را نداشتند، بهترين خدمت به همنوع در شرايط آنروز نجات دادن برده‏ ها از چنگال چنين مالكان سنگدل بود كه مردان خدا و پاك دلان آنان را ميخريدند و در راه خدا آزاد مى ‏ساختند و عمل امام (ع) نيز بر اساس همين هدف بود.

بذل و كرم آن بزرگوار

يكى از مشخص‏ترين صفات بارز پيشواى هفتم ما سخاوت و بذل وجود و كرم اوست كه در راه خدا مبذول مى‏داشت.خاندان عصمت و طهارت به مال و ثروت و اندوخته‏ هاى مادى از آن ديدگاه عنايت دارند كه وسيله ‏اى است كه مي توان با آن رضايت و خشنودى پروردگار را با سد جوع گرسنگان و رفع  نياز مستمندان و ايجاد سرور در قلب يتيمان يا تامين رفاه عمومى مسلمانان و جلب نمود و افرادى را در زندگى به نوائى رساند وگرنه خود امكانات مالى از ديدگاه آنان، اصالت ندارد و معمولا تراكم يا فراوانى آن فرد را از زندگى حقيقى و واقعيت حيات باز ميدارد و انسان را بصورت خدمتگزار و ابزار بى اراده خود در مى ‏آورد كه بطور يقين هدف چنين نزول شأنى نبوده است بر اين اساس است كه سيره نويسان بيطرف اتفاق نظر دارند كه امام موسى بن جعفر (ع) يكى از چهره ‏هاى معروف سخاوت و كرم عصر خود بود و امكانات مالى خود را كه محصول دسترنج خود او بود و از راه كشاورزى و زراعت و عائدش ميشد در اختيار نيازمندان و بيچارگان واقعى اجتماع قرار ميداد.بترتيبى بخششها و كرامتهاى آن بزرگوار در اعماق دلهاى مردم ريشه دوانده بود كه در مدينه بصورت ضرب المثلى شيوع داشت و مردم گاهى در گفتگوهاى خود به همديگر ميگفتند:

«تعجب از كسى است كه كيسه بذل و بخشش موسى بن جعفر به او رسيده باشد ولى باز هم اظهار فقر و تنگدستى بنمايد» (12) او سعى و كوشش داشت كارى را كه براى خدا انجام ميدهد بيرون از دائره ديد مردم باشد و جز خداوند متعال كسى از آن آگاهى و اطلاع نداشته باشد. امام شبها را بهترين فرصت براى انجام چنين نيتى مي دانست و عطايا و كمكهاى خود را در دل شب بمنازل مستمندان ميرساند و بى‏آنكه خود صاحب منازل اطلاع پيدا كنند در منازل آنان قرار ميداد هدف امام از اين پنهان كارى اين بود كه مبادا آبروى ارزشمند مستمندان در برابر متاعهاى كم ارزش و پست مادى باز ستانده شود يا اينكه كسى جز پروردگار عالم از راز چنين عملى آگاه گردد او با عطايا و بخشش هاى شبانه ‏ى خود خانواده‏ هائى را از فقر و فلاكت نجات داد.

مرحوم شيخ مفيد در ارشاد مينويسد:

«امام موسى بن جعفر سخى ‏ترين فرد عصر خود بود» (13)

مرحوم سيد محسن جبل عاملى اعلى الله مقامه در اين باره نقل ميكند:

«سخاوت و كرم و بذل و بخشش امام (ع) زبانزد خاص و عام بود و از اين جهت شهرت به سزا داشت او در دل شب از مستمندان و فقراى مدينه تفقد بعمل مى‏آورد و در زنبيل مخصوص پول و نقدينه و مواد غذائى بمنازل آنان حمل ميكرد بى‏ آنكه مستمندان توجه و آگاهى پيدا نمايند كه اين عطايا از كدام ناحيه است؟»

شخصى بنام محمد بن عبد الله بكرى براى وصول مطابات خود بمدينه آمد ولى از بدهكاران چيزى به دستش نيامد.در بين راه با امام روبرو گشت و جريان را به امام عرض نمود امام به خدمتگزار خود دستور داد به منزل برگردد و كيسه‏ اى را كه محتوى سيصد دينار بود بياورد و به او بدهد تا دست خالى به وطن برنگردد. او در پايان نقل خود مى‏افزايد: معمولا عطاياى امام بين دويست تا سيصد دينار بود كه آن روز مبلغ قابل توجهى بشمار مى‏آمد از اينرو  كيسه‏ هاى عطايا و بخشش امام در ميان مردم معروف و مشهور بود.

استاد سيد باقر قريشى داستان زير را از تاريخ خطيب بغداد نقل ميكند:

امام روزى با اطرافيان و خدمتگزاران خود براى سركشى بمزارع خود بصحرا ميرفت، در بين راه در محلى به استراحت پرداختند، سردى هواى مدنيه در حدى بود كه نياز به آتش احساس ميشد، همگى نشسته بودند ناگاه غلام زنگى كه در دست خود ديگ حلوائى داشت بسراغ خدمتگزاران امام آمد و پرسيد آقا و سيد شما كجاست؟ آنان با اشاره امام را به او نشان دادند. باز پرسيد كنيه ‏ى او چيست؟ گفتند: ابو الحسن، غلام به سوى امام آمد و حلوائى كه در دست داشت جلو امام گذاشت تا ميل كند.امام آنرا پذيرفت و به خدمتگزاران خود تحويل داد، او كه سردى هوا را احساس ميكرد.بطرف بيابان رفت و قدرى هيزم جمع آورى كرد و به پيشگاه امام آورد.و عرض كرد اين هيزم ‏ها را تقديم شما ميكنم امام از خدمتگزاران خواست آتش فراهم آوردند تا هيزم را روشن كنند و دستور داد نام آن برده و مشخصات مالك او را ثبت كنند و محفوظ نگهدارند.

امام چند روزى در مزرعه ‏ى خود اقامت گزيد سپس عازم بيت الله الحرام گرديد تا حج عمره بجا آورد.پس از فراغت از اعمال عمره بيكى از دوستان خود بنام «صاعد» دستور داد كه جوياى مالك و صاحب غلام شود و اگر او در مكه است حضور او را به امام اطلاع دهد تا شخصا بسراغ او برود.امام انگيزه صدور اين دستور را چنين توجيه فرمود:

«بهتر است من به سوى او روم چرا كه من نيازمند او هستم»

«صاعد» به جستجوى مالك برده پرداخت و اطلاع پيدا كرد كه خوشبختانه او يكى از دوستداران و شيعيان اهل بيت (ع) است.مالك برده پس از آشنائى با صاعد از علت آمدن او جويا شد صاعد ابتدا نمي خواست كه قدوم امام را باطلاع او برساند ولى در اثر كنجكاوى و دقت او در پرس و جوئى از تشريف فرمائى امام هم آگاهى يافت بااشتياق تمام بديدار امام شتافت و از ملاقات امام بسيار خوشحال و مسرور گرديد.امام در ضمن صحبت خود فرمودند: آيا علاقمند هستى كه غلامت را بفروشى؟ عرض كرد: غلام و هر چه ملك و دارائى دارم مال شما است و تقديم محضر مبارك ميباشد.

امام فرمود: من با ملك و دارائى شما كار ندارم و فقط اگر غلام را بفروشى من خريدارم.آن مرد اصرار داشت كه امام غلام را بى‏ پول بصورت هديه بپذيرد ولى امام امتناع ميورزيد، تا اينكه او را با ملكى كه در آن كار ميكرد به هزار دينار خريده، برده را در راه خدا آزاد ساخت و ملك را در اختيار او گذاشت تا وسيله‏ى معيشت وى باشد. امام با اين عمل خود خواست كه در برابر احسان و خدمت آن برده، احسان و نيكى متقابل داشته باشد.به بركت اين عطاى خاص امام خداوند متعال وسعتى در كار آن برده فراهم آورد كه فرزندان او گردانندگان چرخ اقتصادى بازار مكه گرديدند.

اين صباغ مالكى در مورد كرم و سخاوت آن بزرگوار مينويسد:

«و كان موسى الكاظم اعبد اهل زمانه و اعلمهم و اسخاهم كفا و اكرمهم نفاس و كان ينفقد فقراء المدينه و يحمل اليهم الدراهم و الدنانير و النفقات الى بيوتهم و لا يعلمون من اى جهة وصلهم ذالك و لم يعلموا بذالك الا بعد موته.» (14)

«موسى بن جعفر عابدترين و داناترين و سخى‏ ترين و پاك نفس ‏ترين مردم عصر خود بود او پول و مواد غذائى و ديگر نيازمنديهاى ضرورى را به خانه ‏هاى مستمندان مدينه ميبرد بى‏ آنكه آنان دريابند اين احسانها و كمكها از كدام ناحيه است و تا روزيكه آن بزرگوار رحلت كرد كسى از اين راز آگاهى نداشت ـ با شهادت امام بر همگان معلوم گرديد»

او بخشش و كرم را از نياى بزرگش امير المؤمنين، على عليه السلام‏ آموخته بود.شب هنگام در دل ظلمات مدهش مدينه در خانه يتيمان و بيوه زنان را مي كوفت بى آنكه خود را بشناساند شام شب و روزى روزشان را ميرساند و بی ‏سر و صدا به خانه خود باز ميگشت.

احسان به دشمن

احسان و نيكى كردن به دوستان كار سهل و آسان و ساده‏ اى است چون در آنان اميد عوض يا حداقل حس اشباع حب ذات و خود دوستى نهفته است و حتى اگر اميد پاداشى هم نباشد، يارى شونده دوست و همكار او محسوب ميگردد و احتمال دارد كه روزى بكار آيد ولى كمال كرم و سخا در آنست كه انسان دوست و دشمن را بهنگام نيازمندى يكسان نگريسته و فقط خدا را مقصد و مقصود خود قرار دهد و جز پروردگار هدف ديگرى نداشته باشد اين برنامه در زندگى امام (ع) بارها اتفاق افتاده است كه تنها به نقل داستان زير اكتفا ميكنيم:
نيكى و احسان به دشمن:

در شهر مدينه مردى گمنام و فرو مايه بسر ميبرد كه با امام (ع) عداوت شديد و كينه قلبى ديرينه داشت.حكومت وقت و ايادى او نيز وى را تحريك و از عمليات او پشتيبانى مينمودند و او را وا مي داشتند كه هر كينه ‏اى كه در دل دارد در حق خاندان پيامبر و نوادگان على (ع) روا و اظهار دارد اين مرد اصرار مي ورزيد كه كينه‏ ى ديرينه و زهرآگين خود را منحصرا بر دامان موسى بن جعفر (ع) سرشناس‏ترين فرد خاندان علوى بريزد. كار تعدى و بيدادگرى اين فرومايه به جائى رسيد كه چند تن از ياران پيشواى هفتم اجازت طلبيدند كه با ريختن خون او دفتر اين حكايت ننگين را بشويند.آنان اصرار داشتند امام اجازه دهد تا با يك ضرب شمشير كار اين فاجر خبيث را براى هميشه بسازند و خود را از آزار زبان و طعن او راحت سازند. ولى امام، هرگاه كه اين درخواست را از ياران خود مى‏ شنيد با لحن ‏پرخاش آميزى آنان را از اين انديشه باز ميداشت و ميفرمود:

«من خود او را تنبيه خواهم كرد»

امام (ع) روزى بى آنكه كسى را همراه خود بردارد بر قاطرى كه مركب اختصاصى‏ اش بود نشست، و به سراغ آن مرد رفت و از وضع او اطلاع گرفت.بعرض رساندند او در حومه مدينه در كشتزار خود مشغول كشاورزى است امام به سوى مزرعه‏ى او رفت و بدون رعايت آئين كشت و كار قاطر سوارى خود را از ميان گندمها عبور داد. آن مرد كه از دور اين سوار بزرگوار را شناخته بود فرياد كشيد: چه ميكنى؟ كجا مى‏آئى؟ امام (ع) بى آنكه باين فريادها پاسخ گويد همچنان پيش ميرفت تا به در كومه‏ ى او رسيد و در آنجا از مركب خود پياده شد و بر دشمن كينه توز و نادان خود سلام گفت و با خنده و خوشروئى فرمود:

ـ خوب حالا بگو ببينم از اين بى‏احتياطى من مزرعه‏ى شما چقدر خسارت ديد كه اينقدر ناراحت شدى؟

مردك كه هنوز اخمهايش باز نشده بود گفت: صد سكه طلا.

ـ بگو ببينم از اين مزرعه چقدر اميد سود و بهره‏دارى؟

مرد با لحن تند و تلخى گفت: من كه غيب نميدانم.

ـ امام فرمود: منهم از غيب سئوال نكردم.

مرد فكرى كرد و گفت: دويست سكه طلا.

در اين هنگام امام كيسه ‏اى از جيب خود بيرون آورد و در دامان آن مرد سرازير كرد كه محتواى آن سيصد سكه‏ ى طلا بود.

امام فرمود:

اين بهره ‏اى كه اميدوار بودى از مزرعه‏ ات بدست آورى مى‏بينى كه مزرعه‏ ى تو همچنان بحال خود باقى است و من اميدوارم كه خداوند متعال اميد ترا از اين مزرعه باز آورد.

آن مرد كه در برابر اين كرم و بخشش و در مقابل اين ماجرا متحير و بهت زده مانده بود از جا برخاست و با انكسار و مذلت خود را بپاى آن بزرگوار افكند و ديگر از شرم نتوانست سر بردارد و در چشم امام (ع) بنگرد.

عصر آنروز كه ياران امام (ع) آنمرد را در مسجد پيامبر (ص) در مدينه ديدند وى درباره امام ميگفت:

الله اعلم حيث يجعل رسالته:

«خداوند آگاه و دانا است كه پيشوائى را به چه كسى واگذارد» .

آخرين دعا

اينها نمونه‏ هائى چند از عطايا و بخششهاى فراوان آن بزرگوار بود كه در كتابهاى مربوط به تفصيل بيان گرديده است و هميشه ميفرمود: «يكى از عوامل مغفرت و بخشش الهى، اطعام غذا در راه خدا است» (15)

اين قبيل نمونه ‏ها و الگوها را جز در مكتب انسان ساز اهل بيت در جاى ديگرى نميتوان سراغ گرفت، مكتبى كه پيشروان آن هستى و امكانات خود را در راه خدا و آسايش بندگان او قرار ميدهند و خود را فانى و محو در بقاء و دوام تعاليم آن مي نمايند هرگز نظير اين برخورد را در ديگر مكتبهاى مادى و حتى معنوى نميتوان جستجو كرد بويژه در عصر كنونى كه چرخهاى زندگى مردم بر اساس ماديت متقابل و گام به گام و اقتصاد ربائى و بهره‏اى ميچرخد، و اصول انسانى را زير چرخهاى بيرحم ماده پرستى محو و تباه ميسازد و همه را طالب مال و منال و جوياگر كسب قدرت از راه ماده و ماديات مينمايد، و كمتر به معنويات و عواطف عاليه و اصول فضايل توجه ميشود و اصولا عواطف و احساسات دست نخورده و سالمى باقى نگذاشته‏ اند تا سرچشمه و زاينده اين ثمرات باشد، و اگر باز نمونه‏ هائى پيدا شود، در ميان پيروان و دوستداران اين مكتب پر فضيلت است كه مورد گواهى دوست و دشمن و آشنا و بيگانه است .

عطوفت به همنوع

امام (ع) قلبى مهربان و پر عاطفه نسبت بمردم و همنوعان خود داشت و سعى و كوشش تام و تمام در اداء حوائج و نيازهاى توده‏ ها و مستمندان و رفع ظلم و نياز از ديگران داشت هيچ فردى قصد خانه ‏ى او را نميكرد مگر آنكه با دست پر و با قلب آرام و مسرور از حضور او برميگشت.

امام به يار وفادار و صحابى بزرگوار خود على بن يقطين، از آن نظر اجازه‏ ى دخول بدستگاه خلافت داد كه بتواند رفع ظلمى از مظلومان و بيچارگان بنمايد و از رواياتى كه از آن بزرگوار در اين باره صادر شده است، استفاده ميگردد كه كفاره خدمت در تشكيلات دولتى خدمت بهمنوع و برادران و ستمديدگان است و او هم توانست گرفتاران فراوانى را از فشار ظلم و تعدى نجات دهد و استخدام او بر اين اساس و روى اين هدف مقدس بود.

مردى از ديار رى

يكى از افرادى كه مورد حمايت، و عنايت امام قرار گرفت درمانده ‏اى از مردم رى بود كه اموال و بدهى‏ هاى فراوانى بيكى از روساى حكومت رى داشت و توانائى پرداخت آنرا نداشت دائم در انديشه نجات و خلاصى از اين گرفتارى بود و چاره ‏اى پيدا نميكرد تا اينكه روزى به فكرش رسيد كه به محضر امام برسد و از آن بزرگوار استمداد جويد.او با اين اميد بمدينه مسافرت كرد و شرفياب محضر امام گرديد و گرفتارى خود را به امام بازگو نمود.امام در حل مشكل او نامه‏ اى با اين عبارت بحاكم رى فرستاد.

«آگاه باش! در تحت عرش الهى سايه ‏اى وجود دارد در آن افرادى آرامش پيدا ميكنند كه نسبت به برادران ايمانى خود خير و نيكى انجام داده باشند يا گرهى از مشكلات آنان را بگشايند يا سرور و شادى به قلب‏ او وارد سازند، حامل نامه هم برادر تو است سلام و رحمت الهى بر شما باد!» (16)

نامه را گرفت و پس از انجام فريضه حج، به وطن برگشت وقتى به شهر خود رسيد شبانه به سراغ فرماندار ـ رى رفت و در را كوبيد.خدمتگزار فرماندار آمد و پرسيد:

ـ تو كيستى؟

ـ من پيام آور امام صابر هستم.

خدمتكار پيش فرماندار رفت و جريان را باطلاع او رساند.فرماندار با خوشحالى پا برهنه به استقبال او شتافت، دست بر گردنش انداخت، بوسه بر سر و چشم او زد و با اشتياق و علاقه ‏ى فراوان از احوال امام (ع) جويا شد.او نامه ى امام را به فرماندار تفويض كرد او نامه را روى چشم خود گذاشت، باحترام آن بلند شد، و پس از مطالعه نامه امام دستور داد تمام اموال و لباسها و دارائى او را آوردند و ميان خود و او تقسيم نمود و قيمت اموال غير منقول را نيز پرداخت و به هنگام اجراى اين اعمال مرتب ميگفت برادرم آيا ترا خوشحال ساختم؟ سپس پرونده حساب او را در آورد و روى حساب او قلم گرفت و ذمه ‏ى او را از مطالبات برى ساخت و او را با خوشحالى و شادمانى مرخص كرد.مرد گرفتار بعنوان اداى برخى از حقوق برادرى او عازم بيت الله الحرام گرديد تا در موسم حج شركت كند و او را دعا كند و امام را در جريان كار خود قرار دهد.وقتى امام از اوضاع او آگاه شد بسيار خوشحال گرديد.آن مرد پرسيد آيا اين واقعه شما را خوشحال نمود؟

امام فرمود:

«بخدا قسم كه او مرا شادمان ساخت، امير المؤمنين را شاد ساخت،

1 ـ حياة الامام موسى بن جعفر ص 150

1 ـ اعلم ان لله تحت عرشه ظلا لا يسكنه الا من اسدى الى اخيه معروفا او نفس عنه كربة، او ادخل على قلبه سرورا و هذا اخوك و السلام.جدم، رسول خدا را شادمان ساخت و خدا را نيز خشنود كرد» (17) اين داستان با همه آموزندگى و ايثار و گذشتى كه در بر دارد گوياى اهتمام بليغ امام در توجه كامل به شئون مسلمانان است.

دعاى آن بزرگوار

دعاهاى متعددى در كتابهاى مربوط به زندگانى امام از آن بزرگوار نقل گرديده كه هر كدام محتوى مفاهيم عالى و تعاليم ارزنده معنوى است كه در اين كتاب بعنوان تبرك دعائى را كه در مورد حرز و نگهدارى از آفات و شرور با خداى خود مناجات مينموده است مى‏آوريم و از خداوند بزرگ مسئلت داريم كه به بركت آن دعا كه بر زبان مبارك امام معصوم ما جارى شده است استقلال و عظمت كشورهاى اسلامى و حريم و منطقه نفوذ قرآن كريم بويژه كشور على بن ابيطالب (ع) و مهد تعاليم اهل بيت «ايران» عزيز را از شر اجانب و بيگانگان و استعمارگران محفوظ دارد و به پيروان على (ع) و اهل بيت او، آن رشد و بصيرت و اتحاد و يگانگى را عنايت فرمايد كه اين كشور را طبق دلخواه و مورد علاقه‏ ى آن بزرگواران اداره كنند و حقيقتا كشور ما را شايسته اهل بيت بنمايند كه آرزوى هر مسلمان وطن دوست و پايبند استقلال و عظمت كشور است.
متن دعا:

«توكلت على الحى الذى لا يموت و تحصنت بذى العزة و الجبروت، و استعنت بذى الكبريا و الملكوت مولاى استسلمت اليك فلا تسلمنى، و توكلت عليك فلا تخذلنى، و التجأت الى ظلل البسيط فلا تطرحنى، انت الطلب و اليك المهرب، تعلم اخفى و ما اعلن و تعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور، فامسك عنى اللهم ايدى الظالمين، من الجن و الأنس اجمعين و اشفنى و عافنى يا ارحم الراحمين.» (18)

كار و كوشش امام (ع)

اسلام آئين كار و كوشش و تلاش و فعاليت است.تأكيد و سفارش اسلام بر فعاليت و كوشش فوق العاده، و بيرون از حد متعارف است، بحديكه كار كردن براى تامين پاره ‏اى از ضروريات زندگى را بر هر فرد مسلمان، بصورت واجب كفائى تعيين كرده است از اينرو پيشوايان معصوم ما، كه راهنمايان اجتماع و چشم و چراغ امت هستند هر كدام در عهد خود با كارهاى معمولى آن عصر سر و كار داشته‏ اند و كشاورزى و زراعت كه حرفه‏ ى معمول آن روز بوده است مورد علاقه و عمل آن بزرگواران بوده است.آنان به امور زراعت و كشاورزى ميپرداختند و معاش خود را از آن راه تامين ميساختند.امام موسى بن جعفر (ع) هم زراعت و كشاورزى داشت و خود شخصا به امور آن مباشرت ميورزيد.يكى از دوستان و شاگردان امام (ع) بنام حسن فرزند على بن ابى حمزه در اين باره ميگويد:

موسى بن جعفر (ع) را در مزرعه خود ملاقات كردم و مشاهده نمودم كه در مزرعه مشغول تلاش و فعاليت است به حدى كه از شدت حرارت و گرما، عرق تا قدم‏ هاى مبارك او رسيده است. گفتم: فدايت گردم كارگران و خدمتگزاران شما كجا هستند كه شما خودتان اين چنين مشغول كار شده‏

ايد؟

امام فرمودند:

«بزرگوارتر از من و پدرم با دست خودشان در زراعت كار و تلاش داشتند و كار خود را به ديگران

واگذار نميكردند» .

عرض كردم آنان كيانند؟

فرمود: جدم رسول خدا (ص) و امير المؤمنين و پدران ارجمندم همگى، خودشان به امور كشاورزى و زراعت مباشرت داشتند و در مزرعه كار ميكردند زيرا كشاورزى از كارهاى پيامبران و فرستادگان‏ شايسته الهى و مردان راه خدا است. (19)

پى‏ نوشت‏ها:

1 ـ تحف العقول ص 302 سيرة الائمة الاثنى عشر ج 2 ـ 310 و عين عبارت فشرده اينست يتوارى خلف الجدار، و يتوقى اعين الجار و شطوط الانهار و مساقط الثمار و افنيه الدور و الطرق النافذه و المساجد و لا يستقبل القبلة و لا يستد برها و يرفع ثوبه و يضع بعد ذالك حيث يشاء

2 ـ المجالس اسنية سيد محسن جبل عاملى ج 2 ص 523 و منابع متعدد ديگر

3 ـ و فيك الاعيان، ج 4 ص 293

4 ـ المناقب ج 2 ص 379

5 ـ المجالس السنيه ج 2 ص 527 ارشاد مفيد ص 260

6 ـ ارشاد مفيد ص 277

7 ـ تفصيل داستان مزبور در كتابهاى: اخبر الدول ص 112 مختار صفوة الصفوة ص 153 نور الابهار ص 135 و بحار الانوار و احقاق الحق ج 12 و ديگر منابع تاريخى آمده است براى آگاهى بيشتر به اين منابع مراجعه گردد.

8 ـ روى عن موسى بن جعفر عليه السلام انه مر برجل من اهل السواد رميم المنظر فسلم عليه و نزل عنده و حادثه طويلا ثم عرض نفسه في القيام بحاجة ان عرضت له فقيل يابن رسول الله أتنزل الى هذا ثم تسأله عن حوائجه و هو اليك احوج.فقال عليه السلام: عبد من عبيد الله و اخ فى كتاب الله و جار فى بلاد الله يجمعنا و اياه خير الآباء آدم و افضل الاديان الاسلام. تحت العقول ص 413

9 ـ تتمة المنتهى ص 329 نقل از آية الكرسى استاد خطيب نامى آقاى فلسفى ص 191

10 ـ تاريخ بغداد ج 7 ص 73

11 ـ حياة الامام موسى بن جعفر نقل از كتاب الدر النظيم في مناقب الائمه مخطط در كتابخانه آيت الله حكيم در نجف.

12 ـ عمدة الطالب ص 185

13 ـ ارشاد ص 227 چاپ دار الكتب الاسلاميه

14 ـ المجالس السنية ج 2 ص 527

15 ـ حياة الامام موسى بن جعفر 1 ص 150

16 ـ الفصول المهمه ابن صباغ مالكى ص 219

17 ـ حياة الامام موسى بن جعفر ص 161

18 ـ مهج الدعوات ص 373

19 ـ من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 52

——————————————————————————————————————————————

شهادت امام موسی كاظم (ع)

امام موسی كاظم

شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا (ع) از طالقانى از محمد بن يحيى صولى از ابوالعباس احمد بن عبدالله از على بن محمد بن سليمان نوفلى از صالح بن على بن عطيه، نقل كرده است كه گفت: علت بردن موسى بن جعفر (ع) به بغداد آن بود كه هارون رشيد مى‏ خواست خلافت را براى پسرش محمد بن زبيده تمام كند. او چهارده پسر داشت. سه نفر را از ميان آنان برگزيد: محمد بن زبيده، كه وى را ولى عهد خويش قرار داد. و عبدالله مأمون، او را جانشين محمد بن زبيده كرده بود و قاسم مؤتمن، كه وى را نيز جانشين مأمون ساخته بود. هارون مى‏خواست اين مسئله را به مردم اعلام دارد تا خاص و عام بر آن وقوف يابند. پس در سال 179 به زيارت كعبه آمد و به تمام آفاق نوشت تا فقها و علما و قرا و اميران در موسم حج به مكه آيند و خود راه مدينه را در پيش گرفت.

على بن محمد نوفلى گويد: پدرم علت سعايت يحيى بن خالد از موسى بن جعفر (ع) را چنين نقل كرد: رشيد، فرزندش محمد بن زبيده را در خانه جعفر بن محمد بن اشعث گذارد. يحيى از اين امر ناراحت شد و گفت: اگر رشيد بميرد و خلافت به محمد رسد ستاره بخت من و فرزندانم به تاريكى گرايد و كار به دست جعفر بن محمد و فرزندانش افتد . او از تشيع جعفر آگاه بود. پس نزد وى آمد و خود را متمايل به تشيع نشان داد. جعفر از اين امر خشنود گشت و او را از تمام امورش آگاه ساخت و عقيده خود را درباره موسى بن جعفر (ع) به وى بازگفت. چون يحيى به خوبى از كار جعفر آگاه شد از او نزد رشيد سعايت كرد. رشيد احترام جعفر و پدرش را نگاه مى‏داشت و او را در هر كارى مقدم و مؤخر مى‏نمود و يحيى هر قدر كه توانست پيش رشيد از جعفر بدگويى كرد. تا آن كه روزى جعفر به نزد رشيد آمد و خليفه در حق او اكرام بسيار كرد و ميان آن دو گفت‏ وگويى دراز در گرفت كه نشانگر احترام جعفر و پدرش در  نزد خليفه هارون رشيد بود. پس از اين گفت ‏وگو هارون دستور داد بيست هزار دينار به جعفر بپردازند.

يحيى آن روز تا شب لب از سخن فرو بست سپس به رشيد گفت: اى اميرمؤمنان! پيش از اين درباره مذهب جعفر، شما را آگاه كرده بودم اما آن را نپذيرفتى. اما اينك دليلى قطعى بر اثبات آن دارم.

هارون گفت: چه دليلى دارى؟ گفت: هيچ صله‏ اى به جعفر نمى‏رسد جز آنكه وى يك پنجم آن را به سوى موسى بن جعفر مى‏فرستد. و من ترديد ندارم كه اين كار را با همين بيست هزار دينارى كه امروز صبح به وى دادى نيز كرده باشد. هارون گفت: اين دليل خوبى است. پس شبانه در پى جعفر فرستاد. هارون از مراتب سعايت يحيى نسبت به جعفر آگاه بود و جعفر و يحيى هر يك نسبت به هم دشمنى خود را نشان داده بودند. چون فرستاده هارون، شبانه نزد جعفر رفت وى انديشناك شد كه مبادا سخنان يحيى در هارون كارگر افتاده باشد و اينك وى را طلبيده تا به قتلش رساند. پس غسل كرد و مشك و كافور خواست و بدانها بر خود حنوط كرد و بردى بر روى جامه‏اش پوشيد و به سوى رشيد رفت . چون چشم رشيد به او خورد و بوى كافور به مشامش رسيد و برد را بر تن جعفر ديد پرسيد :

جعفر اين چه كارى است؟ گفت: اى اميرمؤمنان! من نيك مى‏دانم كه از من نزد تو سعايت شده است چون فرستاده ‏ات در اين هنگام از شب به دنبال من آمد ايمن نبودم از اين كه گفته ‏هاى او درباره من مؤثر نيفتاده باشد و حالا مرا فراخوانده ‏اى تا به قتلم برسانى. هارون گفت : نه چنين است. اما چنين خبردار شده‏ام كه تو هر صله‏ اى كه دريافت مى‏ دارى يك پنجم آن را به موسى بن جعفر (ع) مى ‏دهى، و همين كار را با اين بيست هزار دينار هم انجام داده‏ اى، دوست داشتم از اين امر آگاهى يابم. جعفر پاسخ داد: الله اكبر! اى اميرمؤمنان به يكى از خادمانت دستور ده به خانه ‏ام رود و آن را سر به مهر آورند. پس رشيد به يكى از خادمانش گفت: انگشترى جعفر را بگير و با آن به خانه ‏اش برو و آن بيست هزار دينار را بياور.

آنگاه جعفر نام كنيزى را كه مال در نزد او بود، گفت و آن كنيز نيز بدره را سر به مهر به خادم خليفه باز پس داد. خادم مال را براى خليفه آورد. پس جعفر گفت: اين نخستين دليل بر دروغگويى كسى است كه از من به نزد تو سعايت كرده. خليفه گفت: حق با توست. اينك در كمال امنيت بازگرد من سخن هيچ كس را درباره تو قبول نمى‏ كنم.

يحيى همواره براى نابود كردن جعفر حيله به كار مى‏برد، ابن ابى‏ مريم به يحيى گفت: آيا مرا به مردى از خاندان ابوطالب كه رغبتى به دنيا دارد، راهنمايى نمى‏كنى تا بهره بيشترى از دنيا به او بدهم. گفت: آرى . من تو را به مردى با اين صفت راهنمايى مى‏كنم و او على بن اسماعيل بن جعفر بن محمد است. پس يحيى به دنبال او فرستاد و به وى گفت: مرا از عمويت و از پيروانش و مالى كه براى او برده مى‏شود خبر ده. على بن اسماعيل گفت: من از اينها كه گفتى آگاهم. و به سعايت از عمويش پرداخت.

نگارنده: مقصود يحيى از يافتن چنان فردى كه خواهان و شيفته دنيا باشد، براى اين بود كه بتواند به واسطه او شيعيان موسى بن جعفر و مالى را كه براى او برده مى‏شد، شناسايى كند. او مى‏خواست بداند كه آيا جعفر بن محمد بن اشعث هم از شيعيان امام كاظم (ع) است و به آن حضرت پول مى‏دهد؟ تا اين خبر را به رشيد رساند و بدين وسيله جعفر را از ميان بردارد و به دنبال آن درباره امام كاظم (ع) خبر چينى كند و موجبات قتل او را فراهم آورد . يحيى از انتقال خلافت به امين انديشناك بود و قبلا گفتيم كه امين تحت تربيت و پرورش جعفر قرار داشت. از اين رو يحيى مى‏ترسيد كه با روى كار آمدن امين، ستاره دولت برامكه به افول گرايد. حال آن كه او نمى‏دانست خداوند در كمين هر ستمگرى نشسته است و هر كه براى برادرش چاهى كند خداوند نخست خود او را در آن گرفتار سازد و هر كه شمشير ستم بياهيخت خود بدان كشته شد. و درباره يحيى ديديم كه چنين شد. دولت او و دولت فرزندانش در زمان حيات هارون رشيد و پيش از آن كه خلافت به امين منتقل شود، دستخوش انقراض و نابودى شد و هارون به فجيع‏ترين وضعى، يحيى و فرزندان او را كشت و در واقع انتقام امام كاظم (ع) را در دنيا از ايشان ستاند. و حال آن كه عذاب آخرت به مراتب دردناك‏تر و خواركننده‏ تر خواهد بود. در روايتى است آن كه عليه وى سخن چينى كرد برادرزاده‏ اش موسوم به محمد بن اسماعيل بن جعفر بود.

ابن شهرآشوب در مناقب نويسد: محمد بن اسماعيل بن صادق (ع) پيش عمويش موسى كاظم (ع) بود و نامه‏ هاى آن حضرت به پيروانش را در گوشه و كنار، او مى‏نوشت پس چون رشيد به حجاز آمد به نزد او رفت و از عموى خويش سعايت كرد. وى به رشيد گفت: مگر نمى‏دانى در زمين دو خليفه اند كه خراج براى آنها برده مى‏شود؟ رشيد گفت: واى بر تو ! من و چه كس ديگر؟ گفت: موسى بن جعفر. آنگاه اسرار محرمانه امام كاظم (ع) را فاش كرد و رشيد هم آن امام را دستگير كرد. محمد در نزد رشيد مقام و جايگاه يافت و امام كاظم (ع) بر او نفرين كرد و دعايش درباره محمد و فرزندانش به استجابت رسيد.

كشى به سند خود از على بن جعفر بن محمد (ع) نقل كرده كه گفت: محمد بن اسماعيل بن جعفر نزد من آمد و از من درخواست كرد تا ابوالحسن موسى (ع) خواهش كنم كه به او اجازه سفر به سوى عراق را صادر كند و از وى راضى باشد و او را سفارشى نمايد. على بن جعفر گويد : من از رساندن پيغام محمد بن اسماعيل امتناع كردم تا آن كه امام براى وضو داخل شد و بيرون رفت و اين هنگام، وقتى بود كه من مى‏توانستم با امام خلوت كنم و با او سخن گويم . چون امام بيرون آمد عرض كردم:

برادر زاده‏ات محمد بن اسماعيل از تو اجازه سفر به عراق را مى‏خواهد و خواستار آن است كه به او وصيتى نمايى. امام به او اجازه داد و چون به مجلس خويش بازگشت محمد بن اسماعيل بر پاخاست و گفت: اى عمو! مرا سفارشى فرماى. امام (ع) فرمود: تو را سفارش مى‏كنم كه در ريختن خون من از  خدا بترسى. محمد گفت: خدا لعنت كند كسى را كه در ريختن خون تو تلاش مى‏كند. سپس گفت: اى عمو! مرا وصيتى كن. امام فرمود : تو را وصيت  مى‏كنم كه از ريختن خون من از خداوند بترسى. آنگاه على بن جعفر گفت: سپس امام (ع) بدره ‏اى به او داد كه در آن يك صد و پنجاه دينار بود. محمد آن را ستاند. سپس امام بدره ديگرى به وى داد كه آن هم يك صد و پنجاه دينار بود. محمد آن يكى را هم گرفت . سپس امام دستور داد يك هزار و پانصد درهم به محمد بپردازند. من درباره پرداخت اين همه صله به محمد، سخنى گفتم و اظهار داشتم در اين باره زياده روى كرديد. فرمود: براى اين كه وقتى محمد از من مى‏برد حجت من در پيوست با او محكم‏تر باشد. پس محمد به سوى عراق رهسپار گرديد.

چون به بارگاه هارون رسيد ـ پيش از آن كه نزد هارون رود لباس سفرش را عوض نكرد ـ از هارون اجازه ورود خواست به حاجب او گفت: به اميرمؤمنان بگو محمد بن اسماعيل بن جعفر بن محمد بر در است. حاجب به وى گفت: نخست از اسب پايين آى و لباس راهت را تغيير ده و بازگرد تا تو را بدون كسب اجازه به درون فرستم. اينك اميرمؤمنان خوابيده است. پس محمد گفت: اميرمؤمنان را آگاه كن كه من آمده‏ ام و اجازه آمدن نداشته‏ ام. پس حاجب به درون رفت و پيغام محمد بن اسماعيل را به هارون بازگفت. هارون اجازه ورود داد. محمد داخل شد و گفت: اى اميرمؤمنان در زمين دو خليفه ‏اند. موسى بن جعفر در مدينه كه خراج براى او برده مى‏شود و تو در عراق كه برايت خراج آورده مى‏شود. و هر دم به لفظ جلاله سوگند مى‏خورد. پس هارون دستور داد به وى صد هزار درهم ببخشند. چون محمد درهم ها را بگرفت و به خانه ‏اش آورد، شبانه درد حناق گرفت و بمرد و فرداى آن پولى كه رشيد به او داده بود، دوباره به سوى رشيد برده شد.

در برخى از روايات است: آن كس كه از امام كاظم (ع) بدگويى كرد، برادرش محمد بن جعفر بود. صدوق در عيون اخبار الرضا (ع) به سند خود نقل كرده است كه محمد بن جعفر بر هارون رشيد داخل شد و بر او سلام خلافت گفت، سپس اظهار داشت: گمان نمى‏كردم در زمين دو خليفه باشد تا آن كه برادرم موسى بن جعفر را ديدم كه بر او سلام خلافت گفته مى‏شد. و از جمله كسانى كه از موسى بن جعفر (ع) سعايت مى‏كردند يكى هم يعقوب بن داوود بود. البته بعيد نيست كه هر يك از اينها در پيشگاه هارون مرتكب سعايت و بدگويى از امام كاظم (ع) شده باشند. در كشف الغمه آمده است: گويند گروهى از اهل بيت امام كاظم (ع) به سعايت از او پرداختند كه محمد بن جعفر بن محمد برادرش و محمد بن اسماعيل بن جعفر، برادر زاده‏اش از اينان بودند.

شيخ مفيد در ارشاد و شيخ طوسى در الغيبة، با چند سند، روايتى آورده‏اند كه با روايت صدوق جز در برخى از جزييات اشتراك ندارد. اينان گويند: رشيد در اين سال براى گزاردن حج بيرون شد و ابتدا به مدينه آمد و ابوالحسن موسى (ع) را دستگير كرد. گفته شده است : چون رشيد به مدينه آمد امام كاظم (ع) همراه با گروهى از بزرگان مدينه به استقبال وى آمدند و همگى از استقبال رشيد بازگشتند. پس رشيد شبانه برخاست و به سوى مرقد رسول خدا (ص) رهسپار شد و عرض كرد: اى رسول خدا! من از كارى كه قصد آن كرده‏ام از تو پوزش مى‏طلبم . مى‏خواهم موسى بن جعفر را به زندان افكنم او خواهان پراكندگى ميان امت تو و ريختن خون ايشان است. سپس دستور دستگيرى امام را صادر كرد.

آن حضرت را در مسجد دستگير كردند و ايشان را نزد هارون بردند. پس بر او زنجير زد و هودج خواست. امام را در يكى از آنها بنهاد و بر استرى سوار كرد و هودج ديگرى را خالى بر روى استرى ديگر نهاد و هودج سوم را بر استر ديگر. و دو استر را در حالى كه هر دو هودج پوشيده داشتند و با آنها جماعتى همراه بودند از خانه ‏اش بيرون فرستاد. پس جماعت دو گروه شدند، گروهى با يكى از آن هودجها راه بصره را در پى‏گرفتند و گروهى راه كوفه. و امام كاظم (ع) در هودجى بود كه به سوى بصره مى‏رفت. انگيزه اين كار رشيد آن بود كه كار ابوالحسن (ع) را از نظر مردم پوشيده دارد. وى به آن جماعتى كه در پس هودج امام كاظم (ع) در حركت بودند دستور داده بود تا امام را به عيسى بن جعفر بن منصور، كه در آن هنگام عامل وى در بصره بود، تحويل دهند .

امام به وى تحويل داده شد و يكسال در نزد او در حبس ماند. تا آن كه رشيد درباره كشتن وى با عيسى بن جعفر مكاتبه كرد. عيسى گروهى از خاصان و محرمان راز خود را فراخواند و درباره دستور خليفه با آنان به مشورت پرداخت. آنان به عيسى پيشنهاد دادند كه دست از اين كار بازدارد و خود را از آن معاف كند. پس عيسى نامه ‏اى به رشيد نگاشت و در آن گفت : كار موسى بن جعفر و حبس او به درازا انجاميد. من از احوال او اطلاع دارم و در طول اين مدت جاسوسها بر او گماشته‏ ام پس هيچ‏گاه او را خسته از عبادت نيافتم. و كسانى را مأمور گذاشته ‏ام تا بشنوند كه او در دعايش چه مى‏گويد.

بنابر گزارش آنان، او نه بر تو نفرين مى‏كند و نه بر من و نه ما را به بدى ياد مى‏آورد. براى خودش هم جز طلب مغفرت و طلب رحمت دعايى نمى‏كند. پس اگر كس فرستى من موسى بن جعفر را به او تسليم كنم و گرنه وى را از زندان آزاد سازم، كه من از حبس كردن او به تنگ آمده ‏ام. روايت شده كه برخى از جاسوسان عيسى بن جعفر به او خبر دادند كه بسيار شنيده ‏اند كه موسى بن جعفر اين دعا را مى‏خواند:

«اللهم انك تعلم انى كنت اسئلك ان تفرغنى لعبادتك اللهم و قد فعلت فلك الحمد» .

پس رشيد به سوى عيسى بن جعفر بن منصور كسى را گسيل داشت و امام را تحويل گرفت و او را به بغداد برد و به فضل بن ربيع تسليم كرد. امام مدت درازى در زندان بغداد به سر برد .

شيخ مفيد در ارشاد نويسد: رشيد گوشه‏ اى از تصميم خود درباره امام كاظم (ع) را با فضل بن ربيع در ميان نهاد، اما فضل از آن سر باز زد. پس رشيد طى نامه‏اى به فضل بن ربيع دستور داد كه موسى بن جعفر را به فضل بن يحيى سپارد. چون فضل بن يحيى آن حضرت را تحويل گرفت، وى را در يكى از اتاقهاى خانه‏ اش جاى داد و جاسوسان بر او گماشت.

آن حضرت همواره به عبادت مشغول بود. شب را تماما با خواندن نماز و قرائت قرآن و دعا زنده مى‏ داشت و در بيشتر روزها، روزه مى‏گرفت و هيچ‏گاه رخ از محراب برنمى‏تافت. فضل بن يحيى بر امام سخت نمى‏گرفت و او را مورد اكرام قرار مى‏داد. رشيد كه در آن هنگام در رقه بود از اين امر آگاه شد و بر او خرده گرفت و وى را به كشتن موسى بن جعفر (ع) فرمان داد. اما فضل از اين فرمان اطاعت نكرد و پيشقدم نشد. رشيد از اين بابت خشمگين شد و خدمتگزارش، مسرور، را فراخواند و به او گفت:

هم اينك به بغداد روانه شو و فورا به ديدار موسى بن جعفر برو. اگر ديدى او در راحت و رفاه است، اين نامه را به عباس بن محمد برسان و بگو هرچه در آن است اجرا كند. سپس نامه ديگرى خطاب به سندى بن شاهك، به آن خدمتگزار داد كه در آن وى را به اطاعت از عباس فرمان داده بود. مسرور به بغداد آمد و به خانه فضل بن يحيى رفت كسى نمى‏دانست او براى چه كارى آمده است. سپس به نزد موسى بن جعفر (ع) رفت و ديد حال او همان گونه است كه به رشيد خبر داده‏ اند. سپس از آنجا به سوى عباس بن محمد و سندى بن شاهك رفت و نامه‏ هاى هر يك را به آنها داد. هنوز مدتى از رفتن فرستاده رشيد از پيش آن دو نگذشته بود كه وى بشتاب به سوى خانه فضل بن يحيى روانه گشت فضل با شگفتى و ترس همراه فرستاده رشيد روانه شد تا به نزد عباس بن محمد رفت. عباس تازيانه و عقابين طلبيد و از فضل خواست لباسش را بكند و سپس سندى يك صد ضربه شلاق بر او زد. فضل بن يحيى بر خلاف حالتى كه داخل شده بود؟ با چهره‏اى آشفته بيرون رفت و به مردمى كه در سمت راست و چپ او بودند سلام مى‏كرد. مسرور هارون را از آنچه پيش آمده بود مطلع كرد و هارون دستور داد موسى بن جعفر را به سندى بن شاهك تسليم كنند.

هارون خود مجلس با شكوهى ترتيب داد و گفت: اى مردم! فضل بن يحيى مرا نافرمانى كرده و از اطاعت من سرتافته است. و من مى‏خواهم او را لعنت كنم. پس شما نيز بر او لعنت فرستيد . از هر سوى مجلس فرياد لعنت بر فضل به هوا خاست به طورى كه خانه به لرزه درآمد. اين خبر به گوش يحيى بن خالد رسيد. پس به سوى هارون روانه شد و از در ديگر وارد مجلس هارون شد و از پشت سر وى درآمد به گونه‏ اى كه هارون متوجه او نبود. سپس گفت: اى اميرمؤمنان به من بنگر، هارون شگفت زده به او گوش فرا داد. يحيى گفت: فضل، جوان است و من ترا در مقصودى كه دارى يارى مى‏كنم.

پس هارون به او نگريست و خوشحال شد و روى به مردم كرد و گفت: فضل در كارى مرا نافرمانى كرد و من او را لعنت كردم. اينك او توبه آورده و به طاعت من بازگشته است پس شما نيز با او دوستى كنيد. حاضران گفتند: ما با كسى كه با تو دوستى كند دوست و با دشمنانت دشمنيم و اينك دوستى او را مى‏پذيريم. سپس يحيى بن خالد با فرستاده از محضر هارون خارج شد و به بغداد رفت. مردم مضطرب بودند. يحيى چنين وانمود كرد كه براى راست كردن امور روستاها و بازديد از كار عمال بدانجا آمده است و چند روزى نيز به اين كارها پرداخت. آنگاه سندى بن شاهك را فرا خواند و درباره كار موسى بن جعفر به او فرمان داد و او نيز فرمان وى را اجرا كرد. آنچه سندى بدان مأمور شده بود، كشتن موسى بن جعفر (ع) بود. سندى غذاى موسى بن جعفر (ع) را مسموم كرد. گويند او خرماى آن حضرت را مسموم ساخت و امام نيز از آن بخورد و سه روز بعد، در حالى كه از اثر آن سم تب كرده بود، درگذشت .

چون موسى بن جعفر (ع) بدرود حيات گفت، سندى بن شاهك فقها و بزرگان بغداد را كه هيثم بن عدى و عده‏اى ديگر نيز در ميان آنان بودند، حاضر كرد. آنان به پيكر امام نگريستند . هيچ نشانى از زخم و خراش بر بدن آن حضرت نبود. وى از آنان گواهى گرفت كه موسى بن جعفر (ع) بر بستر مرده است. آنان نيز بدان گواهى دادند. سپس پيكر موسى بن جعفر را بيرون آورده بر جسر بغداد نهادند و بانگ برآورده شد كه اين موسى بن جعفر است كه مرده. بياييد و او را ببينيد. مردم در چهره امام (ع)، كه اينك مرده بود، مى‏نگريستند. عده‏ اى مى‏پنداشتند امام موسى (ع) همان امام قائم منتظر است و حبس او را همان غيبت امام قائم از انظار، قلمداد كرده بودند. پس يحيى بن خالد دستور داد بانگ زنند كه اين همان موسى بن جعفر است كه شيعيان مى‏پندارند نمرده است. پس بدو بنگريد. مردم به جسد بى‏جان امام نگريستند. آنگاه آن حضرت را بردند و در مقابر قريش در باب التبن به خاك سپردند. اين مقبره، از دير باز محل دفن بنى‏هاشم و بزرگان مردم بود.

روايت شده است كه چون لحظات مرگ آن حضرت (ع) نزديك شد، از سندى بن شاهك درخواست تا دوست مدنى وى را كه نزديك خانه عباس بن محمد در مشرعة القصب ساكن بود، بر بالين وى آورد تا كار غسل و كفن آن حضرت را بپردازد سندى نيز چنين كرد.

سندى گويد: از موسى بن جعفر اجازه خواستم تا كار كفن او را انجام دهم. اما وى اجازه نداد و فرمود: ما خاندانى هستيم كه مهر زنانمان و هزينه نخستين حجمان و كفنهاى مردگانمان بايد از اموال پاك خودمان باشد. من خود كفنى دارم. مى‏خواهم فلان دوستم كفن و دفن مرا انجام دهد. آن غلام نيز بر بالين امام حضور يافت و كار كفن و دفن وى را بپرداخت.
———————————————————————————————————–

چهل حدیث نورانی از امام موسی كاظم (علیه السلام)

امام موسی كاظم

قالَ الاِْمامُ الْکاظم(علیه السلام) :

1- تعقّل و معرفت
«ما بَعَثَ اللّهُ أَنْبِیاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلى عِبادِهِ إِلاّ لِیَعْقِلُوا عَنِ اللّهِ، فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجابَهً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً لِلّهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلاً وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ.»:
خداوند پیامبران و فرستادگانش را به سوى بندگانش بر نینگیخته، مگر آن که از طرف خدا تعقّل کنند. پس نیکوترینشان از نظر پذیرش، بهترینشان از نظر معرفت به خداست، و داناترینشان به کار خدا، بهترینشان از نظر عقل است، و عاقلترین آنها، بلند پایه ترینشان در دنیا و آخرت است.

2- حجّت ظاهرى و باطنى
«إِنَّ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَیْنِ، حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً، فَأمّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الاَْنْبِیاءُ وَ الاَْئِمَّةُ وَ أَمَّا الْباطِنَةُ فَالْعُقُولُ.»:
همانا براى خداوند بر مردم دو حجّت است، حجّت آشکار و حجّت پنهان، امّا حجّت آشکار عبارت است از: رسولان و پیامبران و امامان; و حجّت پنهانى عبارت است از عقول مردمان.

3- صبر و گوشهگیرى از اهل دنیا
«أَلصَّبْرُ عَلَى الْوَحْدَةِ عَلامَةُ قُوَّةِ الْعَقْلِ، فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ تَبارَکَ وَ تَعالى إِعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْیا وَ الرّاغِبینَ فیها وَ رَغِبَ فیما عِنْدَ رَبِّهِ وَ کانَ اللّهُ آنِسَهُ فِى الْوَحْشَةِ وَ صاحِبَهُ فِى الْوَحْدَةِ، وَ غِناهُ فِى الْعَیْلَةِ وَ مُعِزَّهُ فى غَیْرِ عَشیرَة.»:
صبر بر تنهایى، نشانه قوّت عقل است، هر که از طرف خداوند تبارک و تعالى تعقّل کند از اهل دنیا و راغبین در آن کناره گرفته و بدانچه نزد پروردگارش است رغبت نموده، و خداوند در وحشت انیس اوست و در تنهایى یار او، و توانگرى او در ندارى و عزّت او در بىتیره و تبارى است.

4- عاقلان آینده نگر
«إِنَّ الْعُقَلاءَ زَهَدُوا فِى الدُّنْیا وَ رَغِبُوا فِی الاْخِرَةِ لاَِنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیا طالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ وَ الاْخِرَةُ طالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ مَنْ طَلَبَ الاْخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیا حَتّى یَسْتَوْفى مِنْها رِزْقَهُ، وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا طَلَبَتْهُ الاْخِرَةُ فَیَأْتیهِ الْمَوْتُ فَیُفْسِدُ عَلَیْهِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتَهُ.»:
به راستى که عاقلان، به دنیا بىرغبتند و به آخرت مشتاق; زیرا می دانند که دنیا خواهانست و خواسته شده و آخرت هم خواهانست و خواسته شده، هر که آخرت خواهد دنیا او را بخواهد تا روزىِ خود را از آن دریافت کند، و هر که دنیا را خواهد آخرتش به دنبال است تا مرگش رسد و دنیا و آخرتش را بر او تباه کند.

5- تضرّع براى عقل
«مَنْ أَرادَ الْغِنى بِلا مال وَ راحَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلامَةَ فِى الدّینِ فَلْیَتَضَّرَعْ إِلَى اللّهِ فى مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ یُکْمِلَ عَقْلَهُ، فَمَنْ عَقَلَ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ وَ مَنْ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ اسْتَغْنى وَ مَنْ لَمْ یَقْنَعْ بِما یَکْفیهِ لَمْ یُدْرِکِ الْغِنى أَبَدًا.»:
هر کس بی نیازى خواهد بدون دارایى، و آسایش دل خواهد بدون حسد، و سلامتى دین طلبد، باید به درگاه خدا زارى کند و بخواهد که عقلش را کامل کند، هر که خرد ورزد، بدانچه کفایتش کند قانع باشد. و هر که بدانچه او را بس باشد قانع شود، بی نیاز گردد. و هر که بدانچه او را بس بُوَد قانع نشود، هرگز به بی نیازى نرسد.

6- دیدار با مؤمن براى خدا
«مَنْ زارَ أَخاهُ الْمُؤْمِنَ لِلّهِ لا لِغَیْرِهِ، لِیَطْلُبَ بِهِ ثَوابَ اللّهِ وَ تَنَجُّزَ ما وَعَدَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ وَکَّلَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سَبْعینَ أَلْفِ مَلَک مِنْ حینَ یَخْرُجُ مِنْ مَنْزِلِهِ حَتّى یَعُودَ إِلَیْهِ یُنادُونَهُ: أَلا طِبْتَ وَ طابَتْ لَکَ الْجَنَّةُ، تَبَوَّأْتَ مِنَ الْجَنَّةِ مَنْزِلاً.»:
هر کس ـ فقط براى خدا نه چیز دیگر ـ به دیدن برادر مؤمنش رود تا به پاداش و وعدههاى الهى برسد، خداوند متعال، از وقت خروجش از منزل تا برگشتن او، هفتاد هزار فرشته بر او گمارد که همه ندایش کنند: هان! پاک و خوش باش و بهشت برایت پاکیزه باد که در آن جاى گرفتى.

7- مروّت، عقل و بهاى آدمى
«لا دینَ لِمَنْ لا مُرُوَّةَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّةَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ إِنَّ أَعْظَمَ النّاسِ قَدْرًا الَّذى لایَرَى الدُّنْیا لِنَفْسِهِ خَطَرًا، أَما إِنَّ أَبْدانَکُمْ لَیْسَ لَها ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّةَ، فَلا تَبیعوها بِغَیْرِها.
کسى که جوانمردى ندارد، دین ندارد; و هر که عقل ندارد، جوانمردى ندارد. به راستى که باارزشترین مردم کسى است که دنیا را براى خود مقامى نداند، بدانید که بهاى تن شما مردم، جز بهشت نیست، آن را جز بدان مفروشید.

8- حفظ آبروى مردم
«مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ وَ مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ.»:
هر که خود را از آبروریزى مردم نگهدارد، خدا در روز قیامت از لغزشش می گذرد، و هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت خشمش را از او باز دارد.

9- عوامل نزدیکى و دورى به خدا
«أَفْضَلُ ما یَتَقَرَّبُ بِهِ الْعَبْدُ إِلَى اللّهِ بَعْدَ الْمَعْرَفَةِ بِهِ الصَّلاةُ وَ بِرُّ الْوالِدَیْنِ وَ تَرْکُ الْحَسَدِ وَ الْعُجْبِ وَ الْفَخْرِ.»:
بهترین چیزى که به وسیله آن بنده به خداوند تقرّب مىجوید، بعد از شناختن او، نماز و نیکى به پدر و مادر و ترک حسد و خودبینى و به خود بالیدن است.

10- عاقل دروغ نمی گوید
«إِنَّ الْعاقِلَ لا یَکْذِبُ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَواهُ.»:
همانا که عاقل دروغ نمی گوید، گرچه طبق میل و خواسته او باشد.

11- حکمت کم گویى و سکوت
«قِلَّةُ الْمَنْطِقِ حُکْمٌ عَظیمٌ، فَعَلَیْکُمْ بِالصَّمْتِ، فَإِنَّهُ دَعَةٌ حَسَنَةٌ وَ قِلَّةُ وِزْر، وَ خِفَّةٌ مِنَ الذُّنُوبِ.»:
کم گویى ، حکمت بزرگى است، بر شما باد به خموشى که شیوه اى نیکو و سبک بار و سبب تخفیف گناه است.

12- هرزه گویى بى حیا
«إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلى کُلِّ فاحِش قَلیلِ الْحَیاءِ لا یُبالى ما قالَ وَ لا ما قیلَ لَهُ.»:
همانا خداوند بهشت را بر هر هرزه گوِ کم حیا که باکى ندارد چه می گوید و یا به او چه گویند حرام گردانیده است.

13- متکبّر، داخل بهشت نمی شود
«إِیّاکَ وَ الْکِبْرَ، فَإِنَّهُ لا یَدْخُلِ الْجَنَّةَ مَنْ کانَ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّة مِنْ کِبْر.»:
از کبر و خودخواهى بپرهیز، که هر کسى در دلش به اندازه دانه اى کبر باشد، داخل بهشت نمی شود.

14- تقسیم کار در شبانه روز
«إِجْتَهِدُوا فى أَنْ یَکُونَ زَمانُکُمْ أَرْبَعَ ساعات:ساعَةً لِمُناجاةِ اللهِ، وَساعَةً لاَِمْرِالْمَعاشِ، وَساعَةً لِمُعاشَرَةِ الاِْخْوانِ والثِّقاةِ الَّذینَ یُعَرِّفُونَکُمْ عُیُوبَکُمْ وَیُخَلِّصُونَ لَکُمْ فِى الْباطِنِ، وَساعَةً تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِکُمْ فى غَیْرِ مُحَرَّم وَبِهذِهِ السّاعَةِ تَقْدِروُنَ عَلَى الثَّلاثِ ساعات.»:
بکوشید که اوقات شبانه روزى شما چهار قسمت باشد:1 ـ قسمتى براى مناجات با خدا، 2 ـ قسمتى براى تهیّه معاش، 3 ـ قسمتى براى معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد که عیبهاى شما را به شما می فهمانند و در دل به شما اخلاص مىورزند، 4 ـ و قسمتى را هم در آن خلوت می کنید براى درک لذّتهاى حلال [و تفریحات سالم] و به وسیله انجام این قسمت است که بر انجامِ وظایف آن سه قسمت دیگر توانا می شوید.

15- همنشینى با دیندار و عاقل خیرخواه
«مُجالَسَةُ أَهْلِ الدّینِ شَرَفُ الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ، وَ مُشاوَرَةُ الْعاقِلِ النّاصِحِ یُمْنٌ وَ بَرَکَةٌ وَ رُشْدٌ وَ تَوْفیقٌ مِنَ اللّهِ، فَإِذا أَشارَ عَلَیْکَ الْعاقِلُ النّاصِحُ فَإِیّاکَ وَ الْخِلافَ فَإِنَّ فى ذلِکَ الْعَطَبَ.»:
همنشینى اهل دین، شرف دنیا و آخرت است، و مشورت با خردمندِ خیرخواه، یُمن و برکت و رشد و توفیق از جانب خداست، چون خردمند خیرخواه به تو نظرى داد، مبادا مخالفت کنى که مخالفتش هلاکت بار است.

16- پرهیز از اُنس زیاد با مردم
«إِیّاکَ وَ مُخالَطَةَ النّاسِ وَ الاُْنْسَ بِهِمْ إِلاّ أَنْ تَجِدَ مِنْهُمْ عاقِلاً وَ مَأْمُونًا فَآنِسْ بِهِ وَ اهْرُبْ مِنْ سایِرِهِمْ کَهَرْبِکَ مِنَ السِّباعِ الضّارِیَةِ.»:
بپرهیز از معاشرت با مردم و انس با آنان، مگر این که خردمند و امانتدارى در میان آنها بیابى که [در این صورت] با او انس گیر و از دیگران بگریز، به مانند گریز تو از درنده هاى شکارى.

17- نتیجه حبِّ دنیا
«مَنْ أَحَبَّ الدُّنْیا ذَهَبَ خَوْفُ الاْخِرَةِ مِنْ قَلْبِهِ وَ ما أُوتِىَ عَبْدٌ عِلْمًا فَازْدادَ لِلدُّنیا حُبًّا إِلاَّ ازْدادَ مِنَ اللّهِ بُعْدًا وَ ازْدادَ اللّهُ عَلَیْهِ غَضَبًا.»:
هر که دنیا را دوست بدارد، خوف آخرت از دلش برود، و به بنده اى دانشى ندهند که به دنیا علاقه مندتر شود، مگر آن که از خدا دورتر و مورد خشم او قرار گیرد.

18- پرهیز از طمع و تکیه بر توکّل
«إِیّاکَ وَ الطَّمَعَ، وَ عَلَیْکَ بِالْیَأْسِ مِمّا فى أَیْدِى النّاسِ، وَ أَمِتِ الطَّمَعَ مِنَ الَْمخْلُوقینَ، فَإِنَّ الطَّمَعَ مِفْتاحٌ لِلذُّلِّ، وَ اخْتِلاسُ الْعَقْلِ وَاخْتِلاقُ الْمُرُوّاتِ، وَ تَدْنیسُ الْعِرْضِ وَ الذَّهابُ بِالْعِلْمِ. وَ عَلَیْکَ بِالاِْعْتِصامِ بِرَبِّکَ وَ التَّوَکُّلِ عَلَیْهِ.
از طمع بپرهیز، و بر تو باد به ناامیدى از آنچه در دست مردم است، طمع را از مخلوقین بِبُر که طمع، کلیدِ خوارى است، طمع، عقل را مىرباید و مردانگى را نابودکند و آبرو را می آلاید و دانش را از بین می برد. بر تو باد که به پروردگارت پناه برى و بر او توکّل کنى.

19- نتایج امانتدارى و راستگویى
«أَداءُ الأَمانَةِ وَ الصِّدْقُ یَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَ الْخِیانَةُ وَ الْکِذْبُ یَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَ النِّفاقَ.»:
امانتدارى و راستگویى، سبب جلب رزق و روزی اند، و خیانت و دروغگویى، سبب جلب فقر و دورویى.

20- سقوطِ برترى جوى
«إِذا أَرادَ اللّهُ بِالذَّرَّةِ شَرًّا أَنْبَتَ لَها جَناحَیْنِ، فَطارَتْ فَأَکَلَهَا الطَّیْرُ.»:
هر گاه خداوند بدى مورچه را بخواهد، به او دو بال می دهد که پرواز کند تا پرنده ها او را بخورند.

21- حقگویى و باطل ستیزى
«إِتَّقِ اللّهَ وَ قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَإِنَّ فیهِ نَجاتُکَ إِتَّقِ اللّهَ وَدَعِ الْباطِلَ وَ إِنْ کانَ فیهِ نَجاتُکَ، فَإِنَّ فیهِ هَلاکُکَ.»:
از خدا بترس و حقّ را بگو، اگرچه نابودى تو در آن باشد. زیرا که در واقع، نجات تو در آن است.از خدا بترس و باطل را واگذار، اگرچه نجات تو در آن باشد، زیرا که در واقع، نابودى تو در آن است.

22- تناسب بلا و ایمان
«أَلْمُؤْمِنُ مِثْلُ کَفَّتَىِ الْمیزانِ کُلَّما زیدَ فى إِیمانِهِ زیدَ فى بَلائِهِ.»:
مؤمن همانند دو کفّه ترازوست، هر گاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش افزوده گردد.

23- کفّاره خدمت به حاکمان
«کَفّارَةُ عَمَلِ السُّلْطانِ أَلاِْحْسانُ إِلَى الاِْخْوانِ.»:
کفّاره کارمندى سلطان، احسان به برادران دینى است.

24- نافله و تقرّب
«صَلاةُ النَّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللّهِ لِکُلِّ مُؤْمِن… .»:
نماز نافله راه نزدیک شدن هر مؤمنى به خداوند است… .

25- اصلاح و گذشت
«یُنادى مُناد یَوْمَ القِیمَةِ: أَلا مَنْ کانَ لَهُ عَلَى اللّهِ أَجْرٌ فَلْیَقُمْ، فَلا یَقُومُ إِلاّ مَنْ عَفَى وَ أَصْلَحَ، فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ.»:
ندا کننده اى در روز قیامت ندا می کند:آگاه باشید، هر که را بر خدا مزدى است برخیزد، و برنمىخیزد، مگر کسى که گذشت کرده و اصلاح بین مردم نموده باشد، پس پاداشش با خدا خواهد بود.

26- بهترین صدقه
«عَوْنُکَ لِلضَّعیفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَةِ.»:
کمک کردنت به ناتوان از بهترین صدقه است.

27- سختى ناحقّ
«یَعْرِفُ شِدَّةَ الْجَوْرِ مَنْ حُکِمَ بِهِ عَلَیْهِ.»:
سختى ناحقّ را آن کس شناسد که بدان محکوم گردد.

28- گناهان تازه، بلاهاى تازه
«کُلَّما أَحْدَثَ الناسُ مِنَ الذُّنُوبِ مالَمْ یَکُونُوا یَعْمَلُونَ أَحْدَثَ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاء ما لَمْ یَکُونُوا یَعُدُّونَ.»:
هر گاه مردم گناهان تازه کنند که نمی کردند، خداوند بلاهایى تازه به آنها دهد که به حساب نمی آوردند.

29- کلید بصیرت
«تَفَقَّهُوا فى دینِ اللّهِ فَإِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَةِ، وَ تَمامُ الْعِبادَةِ وَ السَّبَبُ إِلَى الْمَنازِلِ الرَّفیعَةِ وَ الرُّتَبِ الْجَلیلَةِ فِى الدّینِ وَ الدُّنْیا، وَ فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَى الْعابِدِ کَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْکَواکِبِ، وَ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فى دینِهِ لَمْ یَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.»:
در دین خدا دنبال فهم عمیق باشید، زیرا که فهم عمیقِ دین، کلید بصیرت و بینایى و کمال عبادت و سبب تحصیل درجات بلند و مراتب بزرگ در امور دین و دنیاست.
و برترى فقیه بر عابد، مانند برترى آفتاب است بر کواکب، و کسى که در دینش فهم عمیق نجوید، خداوند هیچ عملى را از او نپسندد.

30- دنیا، بهترین وسیله
«إِجْعَلُوا لاَِنْفُسِکُمْ حَظًّا مِنَ الدُّنْیا بِإِعْطائِها ما تَشْتَهى مِنَ الْحَلالِ وَ ما لا یَثْلِمُ الْمُرُوَّةَ وَ ما لا سَرَفَ فیهِ، وَ اسْتَعینُوا بِذلِکَ عَلى أُمُورِ الدّینِ، فَإِنَّهُ رُوِىَ «لَیْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْیاهُ لِدینِهِ أَوْ تَرَکَ دینَهُ لِدُنْیاهُ».»:
براى خود بهره اى از دنیا برگیرید و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه در جوانمردى ایجاد نکند و اسراف نباشد منظور دارید، و به این وسیله براى انجام امور دین یارى جویید. زیرا که روایت شده است: «از ما نیست کسى که دنیایش را براى دینش ترک گوید یا دینش را براى دنیایش رها سازد.»

31- انتظار فَرَج
«أَفْضَلُ الْعِبادَةِ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ إِنْتِظارُ الْفَرَجِ.»:
بهترین عبادت بعد از شناخت خداوند، انتظار فَرَج و گشایش است.

32- مِهرورزى با مردم
«أَلتَّوَدُّدُ إِلَى النّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»:
مِهرورزى و دوستى با مردم، نصف عقل است.

33- پرهیز از خشم
«مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَ یَوْمِ الْقِیمَةِ.»:
هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب روز قیامت را از او باز می دارد.

34- قویترین مردم
«مَنْ أَرادَ أَنْ یَکُونَ أَقْوَى النّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ.»:
هر که مىخواهد که قویترین مردم باشد بر خدا توکّل نماید.

35- ترقّى، نه درجا زدن
«مَنِ اسْتِوى یَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ، وَ مَنْ کانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الزِّیادَةَ فى نَفْسِهِ فَهُوَ فى نُقْصان، وَ مَنْ کانَ إِلَى النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ مِنَ الْحَیاةِ.»:
کسى که دو روزش مساوى باشد، مغبون است، و کسى که دومین روزش، بدتر از روز اوّلش باشد ملعون است، و کسى که در خودش افزایش نبیند در نقصان است، و کسى که در نقصان است مرگ براى او بهتر از زندگى است.

36- خیر رسانى به دیگران
«إِنَّ مِنْ أَوْجَبِ حَقِّ أَخیکَ أَنْ لا تَکْتُمَهُ شَیْئًا یَنْفَعُهُ لاَِمْرِ دُنْیاهُ وَ لاَِمْرِ آخِرَتِهِ.»:
همانا واجبترین حقّ برادرت بر تو آن است که چیزى را که سبب نفع دنیا و آخرت اوست، از او پنهان و پوشیده ندارى.

37- پرهیز از شوخى
«إِیّاکَ وَ الْمِزاحَ فَإِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ إِیْمانِکَ.»:
از شوخى [بىمورد] بپرهیز، زیرا که شوخى، نور ایمان تو را می برد.

38- پند بدیده ها
«ما مِنْ شَىْء تَراهُ عَیْناکَ إِلاّ وَ فیهِ مَوْعِظَةٌ.»:
چیزى نیست که چشمانت آن را بنگرد، مگر آن که در آن پند و اندرزى است.

39- رنج نادیده، نیکى را نمی فهمد
«مَنْ لَمْ یَجِدْ لِلاِْساءَةِ مَضَضًا لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُ لِلاِْحْسانِ مَوْقِعٌ.»:
کسى که مزه رنج و سختى را نچشیده، نیکى و احسان در نزد او جایگاهى ندارد.

40- محاسبه اعمال
«لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فى کُلِّ یَوْم فَإِنْ عَمِلَ حَسَنـًا اسْتَزادَ اللّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیِّئًا اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إِلَیْهِ.»:
از ما نیست کسى که هر روز حساب خود را نکند، پس اگر کار نیکى کرده است از خدا زیادى آن را بخواهد، و اگر در آن کار بدى کرده، ازخدا آمرزش طلب نموده و به سوى او توبه نماید.

منابع: جمع آوری، تنظیم و تلخیص آسایشگاه خیریه بقیةالله قم

كتاب: زندگانى امام موسى بن جعفر (ع)، ص 16 نويسنده: عقيقى بخشايشى

كتاب: سيره معصومان، ج 5، ص 133 نويسنده: سيد محسن امين ترجمه: على حجتى كرمانى

پرسو جو
راسخون

رسول نور

بیتوته